سلام دوستان خوبم

گاهی اوقات فکر میکنم چقدر از خودم فاصله گرفتم شبیه یه نفر شدم که نمیه خودمه

خیلی تعجب میکنم وقتی واقعا نظرم همونیه که اون میخواد واقعا نیمه پنهان ما آدما جفتمونه

اما یه موقع هایی دیر پیداشون میکنیم.

این مطلب برام جالب بود چون داره واسم اتفاق میوفته گفتم بیامو اینجا بنویسم.

        اصل ماجرا:

این هفته ایی که گذشت یه هفته ی شلوغ و پرکار بود که واقعا کلافم کرده بود یه عالمه اتفاق

عجیب و غریب افتاد که اعصابمو خورد کرده بود دیروز که ۵ شنبه بود تا ساعت ۴ بعدازظهر

 سرکار  بودم یه خورده خسته شده بودم که آقامون بعد از کلی غرغر کردن که چرا تا این موقع

سرکار موندی اومد دنبالم منو برد به یه جایی که احساس تعلق بهش میکنم وقتی رسیدیم

خورشیدنارنجی نارنجی شده بود که تا بیکرانو با رنگ خودش جلا داده بود هوا سرد بود بوی

 بارون و درختان بارون زده منو مست میکرد به درخواست من شروع به پیاده روی کردیم وسط

راه توی یه سرپایینی که مثل دره بود و پر از درخت بود صدای زوزه یه حیوون توجه مارو به

خودش جلب کردبا هم یه خورده پایین رفتیم تا از سرکنجکاوی ببینیم صدای چیه که یه دفعه ایی

 ۲ تا روباه قرمز از لابه لای گیاها پریدن بیرون همچین ذوق زده شده بودم که دوست داشتم

دنبالشون بدوم تا یه مسیری پیاده روی کردیم توی راه بلال خریدیم داغ و نمکی بهم خیلی مزه

داد خیلی خوشحال بودم احساس خوبی دارم بهم خوش کذشت. 

خدایا ممنونم