ادامه ماجرای درسا

به نام خدا

سلام دوستای عزیزم

اول از همه یه عذر خواهی مفصل از شما دوستان عزیز میدونم بد قولی کردم قرار بود چند روزه پیش آپ کنم ولی به دلیل امنیتی نشد بیام ( اینترنتم خراب بود کامپیوترم ویروسی بود........) فکر کنم قانعتون کرد نه؟

خب بگذریم

دوستان این روزا و این شبا ایام عزیزو پر برکتیه ازتون میخوام که این روزا و این شبا همه رو دعا کنید همه ما محتاجیم پس در حق همه دعا کنیم تا در حقمون دعا کنن انشالله دعاهامون برآورده بشه در ضمن شهادت مولامون علی ( ع ) رو هم تسلیت میگم.

مخصوصا میلاد و گلنوشه عزیزم که بدجوری این روزا داغونن دعاشون کنید

قبل اینکه مطلب جدیدو آغاز کنم یه چیزی میخواستم بگم :

یکی از دوستای عزیزم واسم کامنت گذاشته بود که این مطالبو از ذهنم خودم مینویسم و وجود خارجی نداره ولی در جواب باید بگم واقعیته واسه این مینویسم که واقعیتو بگم  عزیزم ناراحت هم نشدم

خب حالا میرسیم به اصل مطلب:

تو پست قبلی گفتم که حال و روزه درسا رو مینویسم

بچه ها حالش روز به روز بدترو بدتر میشه اصلا شرایط روحی خوبی نداره

از طرفی مادر و پدرم هم به من فشار میارن که دوستیمو با درسا تموم کنم همر چند که براشون دلیل آوردم که اون وقته شب درسا با اون حالو قیافه تصادف کرده بود که به اون روز افتاده بود ( یعنی مجبور شدم یه دروغی سر ه  هم کنم ) ولی اونا قبول نمیکنن نمیدونم چیکار کنم نمیتونم دوستمو توی این شرایط تنها بذارم به مادر و پدرم هم حق میدم اونا هم نگران منن ولی درسا خیلی تنهاست

وقتی که درسا بعد چند وقت خودشو عاشق میبینه و فکر میکنه پشتش به یه مرد گرم شده که با تموم وجودش دوستش داره ولی در کمال ناباوری اون نامرد پشتشو میشکنه و و خالی میکنه آیا میشه منم که دوسته چندینو چند سالشم ولش کنم به امون خدا اونوقت به کی میتونه اطمینان کنه نه من رهاش نمیکنم

نهایتا به مادرم راستشو میگم مامانم خیلی مهربونه خدا میدونه که  دوسش دارم

میدونم اولش تا سه روز باهام قهره و بد جوری میره تو نخم ولی بعدش حداقل راحت میشم از این همه فشار یا شاید یه راه حله دیگه ولی مهم تر از این حرفا درساست که الان داغونه نمیدونم چطور آرومش کنم توی این بهبهه بچه ها ازتون کمک میخوام

منتظرتون هستم

یا علی

 

امان از دست بعضی پسرها (2 )

بنام خدا

خب داشتم میگفتم :

آره این درسای ما یه دل نه صد دل عاشق شده بود تا که یه روز درسا اومد خونمونو گفت: هیوا یه لباس خوب و شیک میخوام گفتم : به به کجا به سلامتی عروسی دعوت شدی؟

گفت : نه بابا شهرام منو خونشون واسه شام دعوت کرده من چشمام داشت از کاسه در میومد بهش گفتم : تو واقعا قبول کردی؟ گفت : خب آره مگه چیه تازه هم خیلی خوشحال شدم خلاصه من بگو تو بگو تا اینکه دیگه دهنم باز شد بهش گفتم اگر بلایی سرت آورد چی؟

اگر با چند تا از دوستاش تو خونه قرار گذاشته بود چی ؟ اونوقت میخوای چی کار کنی هیچ کاری از دستت برنمیاد بدبخت میشه واسه همیشه

درسا گفت : نخیرم هیچم اینجوری نیست تو این دو ماه اون حتی دسته منم نگرفته

خلاصه من خودمو کشتم تا مانع از رفتنش بشم ولی نتونستم انگار تقدیر بر این بود که درسا بره من به درسا گفتم لباسی که به درد این مهمونی بخوررو ندارم یعنی داشتم ولی نمیخواستم بدم نه اینکه خسیس باشم ها نه میخواستم هر جوری که هست از رفتن منصرفش کنم

اون روز درسا از خونه ما رفت همش تو فکرم بود که چی کار کنم ؟ چه جوری دوستمو از دامی که براش پهن شده نجات بدم تو همین فکر بودم که یادم افتاد حداقل آدرسه خونه شهرامو ازش بگیرم دویدم تو کوچه دنبال درسا بهش گفتم آدرسه شهرامو بده گفت :آدرس نداده قراره خودش بیاد دنبالم  دیگه حرف زدن فایده ای نداشت گفتم لااقل با من در تماس باش

گفت باشه رسیدم آدرسو واست اسمس میکنم

جونم براتون بگه که ساعت ۹ شب شدو هیچ خبری از درسا نشد نگران و مردد بودم موبایلشم خاموش بود مطمئن بودم واسش اتفاقی افتاده ساعت ۱۱ شب بود که زنگ خونمون به صدا درومد بابام رفت درو باز کرد وای چی میدیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درسا بود با لباسیهای پاره انگار گرگ دنبالش کرده بود سرو صورت خونی پدرم از دیدن این صحنه خوشکش زده بود درسارو آوردم تو بهش گفتم چی شده درسا از شدت ترس زبونش بند اومده بود و میلرزید سرو صورتشو شستم و لباساشو عوض کردم همه اهل خانواده از تعجب دهنشون باز مانده بود من اجازه ندادم که کسی از درسا سوالی کنه بردمش تو اتاقمو تا اومدم چیزی بگم دیدم درسا با صدای بلند زد زیره گریه یعنی از همون چیزی که میترسیدم سرش اومده بود ؟

بعد از یه ساعت که حاش جا اومد خودش آروم آروم زیر گوشم گفت: کاش به حرفت گوش داده بودمو نمیرفتم هیوا بلایی سرم اوردن که نگو نپرس

گفتم چی شده گفت : موقعی که از تو جدا شدم یک ربع بدش شهرام با یه ماشین اومد دنبالم تو راه اینقدر قربون صدقم رفت اینقدر حرف از آینده مون زد که من اون یه ذره شکی که داشتمو برطرف کردم تا چشممو با کردم دیدم رسیدیم به شهریار گفتم چرا اینجا مگه خونتون تهران نیست گفت اینجا ویلای اختصاصی منه که میخوام تقدیمت کنم قبل از عقدمون اینجارو میخوام به نامت کنم تا بدونی که من چقدر دوستت دارم

درسا گفت من که از خوشحالی داشتم پر در میووردم به خودم گفتم این همونیه که میخوام چقدر دوستم داره از ماشین پیاده شدیمو رفتیم توی خونه اونجا بود که در عین ناباوری ۵ تا پسرو دیدم که همشاگردی هام و دوستای شهرام بودن پشت سرمو نگاه کردم دیدم شهرام  داره لباساشو درمیاره با دستش اشاره میده که بقیه هم دربیارن من به شهرام التماس کردم گفتم تورو خدا منو بیچارم نکن بذار برم تو میگفتی دوسم داری چی شد؟ من بهت اعتماد کردم تورو خدا بذار برم التماسهام هیچ فایده ای نداشت شهرام تبدیل به یک حیوان درنده و وحشی شده بود تو سه شماره اون ۵ تا هم عریان شدن اومدن طرفم پای یکیشونو گرفتمو التماس کردم پااهاشو بوسیدم فاطمه زهرا (س ) رو قسمش دادم  ( قربون حضرت فاطمه برم  من ارادت خاصی به این خانم بزرگوار داردم ) انگار رحمی به دل اون پسر نشست شرم کردو کشید عقب بقیه عین گرگ داشتن لباسامو تو تنم پاره میکردن که با فریاد اون پسر از حرکت بازایستادن اون پسر به صورت شهرام تفی انداختو گفت این دختره معصومو آوردی اینجا که بی آبروش کنی این همه دختر اینکاره چرا اینو آوردی ؟

تو از اول نگفتی قراره یه دختره سالمو باکره بیاری از صورتش شرم کن شهرام بهش گفت زیاد زرزر نکن بیا جلو یکی از اون پسرها هم کنار کشید گفت من برای نیم ساعت لذت نمیخوام زندگی این دخترو خراب کنم

اونا با هم در گیر شدن منم زیر دستو پای اونا بودم تا خوردم از شهرام کتک خوردم که یکی از اون پسرا منو فراری دادو گفت از اینجا دور شو

اونموقع ساعت ۸ شب بود منم که کیفه پولمو جا گذاشته بودم مجبور شدم تا سر جاده اصلی رو پیاده بیام بعدشم یه خونواده منو سوار کردنو آوردن تهران دیگه نپرسید که اون خانواده چیا بهش گفته بودن

بیچاره درسا وحشت کرده بود قرار شد که فردا بره کلانتری و از شهرام شکایت کنه ولی صرفه نظر کرد گفت به آبرو ریزیش نمی ارزه خدا رو شکر دامنم لکه دار نشده

فقط ترکه تحصیل کرد شهرامم که از ترس خودشو خراب کرده بود پا به فرار گذاشته بود بقیه هم همینطور حلا واستون میگم توی این یه هفته ای که گذشت چی شدو همدستای شهرام چی کار کردن

اینم یه تجره بود برای درسا و یه درس عبرت برای من و شما

دوستان آبروی از دست رفته هیچ وقت بر نمیگرده

آخه پسرا چرا بعضیاتون اینجوری هستید به این میگن نامردی اگر برای درسا اتفاقی افتاده بود همه عمره درسا فنا میشد درسا نه پدر داره نه مادر خدا به غریبی و یتیمیش رحم کرد

امیدوارم که برای هیچ دختری همچین اتفاقی نیوفته

الانم درسا در شرایطه خوبی به سر نمیبره

حال و روز درسا رو بعد از این ماجرا رو فردا مینویسم

در پناه حق

یا علی 

امان از دست بعضی از پسرها

بنام خدا

سلام دوستان خوبید

آخه یکی نیست از بعضی پسرها بپرسه بچه جون این چه افکاره پلیدیه که تو داری ؟

اصلا بذارید ماجرا رو واستون تعریف کنم

من یه دوستی دارم که از دبستان با هم رفیقیم اسمش درساست پارسال مادرش بر اثر ناراحتی قلبی فوت کرد از اون به بعد درسا بد جور افسرده شد کما اینکه ۷ تا خواهر داره که یک به یک بدبختر که اینم یه معضل بزرگیه برای افسردگی درسا

درسا دانشگاه میره ولی چه دانشگاهی به قول خودش بیشتر میره که از حال و هوای خونشون دور باشه دختره آرومو کمی هم بذله گو که هیچ وقت نتونسته یه پسرو به خودش جذب کنه البته به خاطر مشکله روحیه که واسش پیش اومده وگرنه از لحاظه قیافه چیزی کم نداره خیلی زود باوره به خاطره همینم زود شکست میخوره

دو ماه پیش اومد پیشمو با خوشحالی گفت هیوا تو دانشگاه یه پسره هست خیلی خوشگلو خوشتیپو مهربونو پولدار .....................

گفتم خب چیه به تو چه دخلی داره گفت خب دخلش به من اینه که بهم پیشنهاد دوستی داده گفتم چی میگی ؟ راست میگی با خوشحالی گفت به خدا راست میگم

خلاصه یکماه از دوستیشون گذشت برای من خیلی عجیب بود که یه پسر با همچین مشخصاتی بیادو با درسا دوست بشه نه اینکه درسا مشکلی داشته باشه ولی خب این تریپ آدم به درسای ما نمیخورد.

خیلی با درسا صحبت کردم بهش گفتم مواظب باش کار دستت نده این پسره مشکوکه درسا که عقل و دلش با هم قاطی شده بود به حرفم گوش نمیداد تا اینکه یه روز................

ادامه مطلب باشه واسه فردا

شما دیگه باید با اخلاق من آشنا بشید دیگه

عادت ندارم مطالبمو یکجا تقدیم کنم

ولی حتما پیگیر باشید ماجرای عبرت آموزو هیجان آوریه

 

 

 

شاعر میگه که:

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

رهرو منزل عشقیمو زسر حد عدم

تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم

درود بر روح پاک حافظ که از اعماق دل شعر می سروده

 

هنوز عاشقترینم ( 3 )

بنام خدای متعال

سلام دوستای گلم

امروز دیگه میخوام بی مقدمه برم سر اصل مطلب با اجازه:

خب تا اونجا گفتم که فهمیدم یه شکست عشقی یا یه خاطره تلخ داشته آره حدسم درست بود این موضوعو همون موقع نفهمیدم یعنی موقعیتش پیش نیومد که بگم بعد از چند ماه خودش بهم گفت .

اون موقع ( یعنی قبل از دوستیمون ) که همکلاس بودیم خب من بهش علاقه مند شده بودم بعد از این هم که دیگه کاملا عاشق و دلباختش شدم  خلاصه روزاهای خوبی رو با پشت سر گذاشتیم ما واقعا همدیگرو دوست داشتیم و من هم اون موقعها فقط به ازدواج فکر میکردم

خلاصه اینجارو بهتون بگم که بعد از چند ماه موضوعی بین ما پیش اومد و امیر حقایقی رو برای من شکافت یادمه روزای اول که درس میخوندیمو با هم سر کلاس میشستیم یه دختره بود که اسمش فتانه بود و خیلی شیطون و به قول بعضی از پسرا تو دل برو خلاصه گرگ بیابونی بود قیافه و جذابی داشت خیلی هم حرف بزن بود اون موقع امیر عاشق اون میشه و یه چند ماهی با هم میپلکیدن اون موقعها امیر اصلا توجه منو به خودش جلب نکرده بود خلاصه بعد از چند ماه فتانه با دو نفر دیگه دوست میشه و دل امیرو میشکنه بعدشم  هم به دلیل ازدواج ترک تحصیل میکنه موقعی که امیر اینارو واسم تعریف کرد دود از کلم بیرون زد یه دفعی یاد یادداشتهایی افتادم که توی محل کارش دیده بودم همین موضوع هارو حالا یه کم کمو زیاد نوشته بودو بایگانی کرده بود حس حسادتم سر به فلک کشید به خودم گفتم امیر حتما اون دختررو بازم دوست داره و منم شدم بازیچش واسه اینکه بتونه اونو فراموش کنه این فکرای احمقانه داشت منو دیوونه میکرد تا یه روز با لحن تندو پرخاشگرانه ای ازش در مورد اون دختر و حسی که به اون توی اون شرایط داشتو پرسیدم

میدونید بهم چی گفت ؟ بهم گفت تو حق نداری به اون توهین کنی اینو که گفت آتیش گرفتم مطمئن شدم حسم درست بوده ولی برای جدا شدن از اون یه قرن نوری زمان میخواستم خب بابا عاشقش بودم بهش حق دادم کلا امیر آدمه مودبیه و دوست نداره کسی رو تحقیر کنه همیشه هم با همه چی خیلی منطقی رفتار میکنه که یکی از محاسنشه

با خودم قرار گذاشتم که تو فکره اون دختره دیگه نباشم هرچند که اسمش توی دانشگاه شهره بود ( یعنی همه میشناختنش) و هرزگاهی هم اسمش وسط میومد ولی خب به خودم میگفتم اون که رفته ازدواج هم کرده دیگه دلیلی نداره که بخوام خودمو عذاب بدم خلاصه قرار گذاشتم همه تلاشمو بکنم تا امیر از شر  یاده فتانه خلاص بشه از هیچ کمکی واسش کم نذاشتم روز به روز که میگذشت من عاشقتر میشدم تو عمق چشماش آرامشی داره که انگار توی رویا فقط میتونم پیداش کنم ولی رویای قصه های من حقیقیه و پایدار من روز به روز عاشقترو بیقرارتر میشدم تا که رسیده به الان که ۴سال از دوستیمون میگذره من فوق دیپلمو که گرفتم دیگه درسمو ادامه ندادم ولی امیر الان مهندسی میخونه و چند ترمه دیگه هم به آخرش نمونده  من عاشقشم اونم همینطور تونستم یاد فتانه رو از خاطرش بیرون کنم اونم خیلی منو دوست داره با هم قراره ازدواج داریم ولی کی به وقوع بپیونده معلوم نیست .

ولی یه چیزایی هست که فکرنمیکنم هر دختری با اونا بتونه کنار بیاد این ماجرا ادامه داره حتما مینویسم منتظر باشید

فکر نکنید این آخره ماجراست ها هنوز ادامه داره مثل زندگی مثل آب روان مثل من مثل تو مثل او مثل ما 

یا علی  

هنوز عاشقترینم ( 2 )

بنام خدای بخشاینده مهربان

سلام به دوستان محترم

ضمن تشکر از شما دوستان به خاطر الطافی که به بنده داشتید باید به استحضار برسانم که بابا اگر غلط املایی دارم یه موقع نذارین به حساب بی سوادیم ها چون تند تند تایپ میکنم یه موقعی یه اشتباهاتی پیش میاد دیگه مرسی از اینکه همکاری می کنید.

حالا میریم سر موضوع

خب تا کجا بودیم ؟

آهان تا اونجا که امیر با دل من رفت سر کلاس:

جونم برای دوستان عزیزم بگه که آره خلاصه بعد از امیر من هم وارد کلاس شدم استاد اومدو درسو شروع کرد ولی چه درسی همه حواسم پیش امیر بود چهره پاک و معصومانه چشمای مهربون و عاقل محو نگاش بودم دلم هم گه گداری از  دور واسم دست تکون میداد هم خوشحال بودمو هم مظطرب از خودم پرسیدم وای یعنی عاشق شدم؟ آره عاشق شده بودم و دلم هم اسیر از درس اونروز هیچی نفهمیدم اون یکساعت که تو کلاس بودم انگار ۱۰۰ سال برای من گذشت همش نگام به ساعت بود که کی زنگ میخوره و من بازم از نزدیک امیرو ببینم و باهاش حرف بزن انگار قرار بود مهمترین حادثه زندگیم رخ بده زیییییییییییییییییییینگ زنگ به صدا دراومد امیر وسایلشو جمع کردو یه نگاه به من کرد منم که مات و مبهود رفت بیرونو پشته سرشم بچه های دیگه انگار پاهام سست ده بود از هیجان بدنم داغ کرده بود عرقی کرده بودم که نگو و نپرس منم به سرعت وسایلمو جمع کردم به خودم گفتم چته دختر این آبروریزی ها چیه که دراوردی الان پسره فکر میکنه چه خبر شده خلاصه خودمو به سرعت به دره پشتی دانشگاه رسوندم داشتم اینورواونورو نگاه میکرد یعنی دنبال امیر میگشتم که یه دفه ای یه شاخه گل سرخ خوشبورو جلوی چشمم دیدم برگشتم پشته سرمو نگاه کردم دیدم واییییییییییی امیر بود چه حس خوبی داشتم سلام کرد منم جواب سلامشو با خنده ی مخصوصم دادم اصولا منظور از خنده مخصوص خنده ای که کمتر از اون استفاده میکنم دوستام میگن وقتی اونجوری میخندی قند تو دل همه آب میشه البته تعریف ز خودم نباشه امیر هم وقتی خندمو دید گل از گلش شکفت گفت من از اولشم با سلیقه بود خندت به صدتا دنیا می ارزه خودمو جمع و جور کردم به خودم گفتم چه معنی میده هنوز چایی نخورده پسر خاله شدیم

خلاصه بهم گفت خب حالا کجا دوست داری بریم ؟

گفتم : نمیدونم شما پیشنهاد دادید

گفت : باشه فهمیدم کجا ببرمت گفتم کجا ؟

گفت : دربند خوبه نزدیک هم هست

گفتم باشه بریم تو فکر این بودم که با چی بریم دیدم سوئیچشو درآوردو سراغ ی ماشین ۴۰۵ رفت دره جلو رو باز کردو با احترام منو به نشستن تو ماشین دعوت کرد من که نشستم اونم اومدو ماشینو روشن کردو به راه افتادیم توی راه خیلی با هم صحبت نکردیم فقط ازم پرسید چند ساله ای و اسمت چیه و ........

وقتی به مقصد رسیدیم اولین غذاخوری رو رفتیم تو من مونده بودم چرا یکاره قبول کردم که نها مهمون اون باشم کمی خجالت کشیدم گفتم وای تو دیگه چقدر چتر بازی بابا همه اول دوستیشون میرن پارکی کافی شاپی تو پاشودی اومدی دربند نهار مهمون طرف باشی

خلاصه امیر گفت راحتی رو تخت بشینیم یا رو میز صندلی گفتم شما چطور راحتی ؟

با انگشت ته غذاخوریو نشون داد که یه تخت بود که دوروبرش هم پر از گل بود  بهم گفت من اونجا راحتم رفتیمو جاتون خالی یه چلو کباب مشتی مخصوص زدیمو  خلاصه صفا سیتی منگوله دیگه

آهان اینجا رو خوب گوش بدید رسیدیم به جاهای خوبش

موبایلم زنگ خورد وای مامانم بود گوشی رو جواب دادم مامان گفت کجایی منم یه دروغی سرهم کردم که امروز یه ۲ ساعتی دیر میام مامانم هم قبول کرد گفت داره میره خونه خالش اینا سفره دارن وقتی تلفنو قطع کردم دیدم امیر زل زده تو چشمام یه پلک زدو گفت هیوا تو چشمای معصومو مظلومی داری گفتم خب گفت من عاشق این چشمای بی دوزو کلکم اینو که گفت حدس زدم که یه تجربه تلخ یا یه شکست عشقی داره تا اومدم چیزی بگم یعنی بپرسم حرفو عوض کرد .

خب دوستان عزیز فکر میکنم برای امروز کافی باشه

ادامه ماجرا رو فردا یا پس فردا مینویسم

یا علی

هنوز عاشقترینم

بنام خدای مهربون

خدای من خدای خوب و مهربان از تو تشکر میکنم برای آنچه که به ما عنایت کردی مهربانی تو از گناهان من گسترده تر است پس بیامرز گناهانم را و از خطاهایم چشم پوشی کن که تو قادر متعالی که تو بخشنده ترین بخشنده هایی از تو یاری می طلبم پس اجابت کن دعایم را .

آمین یا رب العالمین

سلام یه سلام گرم از اعماق وجودم به همه شما بچه های گل

مخصوصا به شما ( دیوونه ) مطمئنم تو هم عاشقی اونم پروپا قرص

ایندفه دیگه پره پرم همونجوری که میخواستی

فقط نمیدونم باید از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آهان یادم اومد اول بذار رنگ قلممو عوض کنم

این بهتر نشد ؟؟؟؟؟

خوب بگذریم ماجرا  رو از اینجا شروع میکنم

دیپلم که گرفتم مستقیم رفتم دانشگاه هنوز ۵ ماهی از شروع درسامون نگذشته بود که یه شب دیدم دلم یه جوریشه انگار دل نداشتم جاش توی سینم خالی بود اون شب با هر مکافاتی که بود صبح شد صبح شد و منو بیدل به طرف دانشگاه رفتم مطمئن بودم توی دانشگاه گمش کردم با خدم گفتم وای از کجا شروع کنم اینجا خیلی بزرگه توی همین افکار بودم که دلم دست یکی دیدم با عجله رفتم جلو گفتم ای وای این که دله منه آقا دسته شما چیکار میکنه ؟

اینو که گفتم بهم یه نگاه انداختو گفت پیداش کردم ولی میدونستم مال توه گفتم کجا بود حالا؟

گفت دیروز و یادته سر کلاس اونقدر هواست پرت بود که تا زنگو زدن بدون اینکه نگاهتو از من برداری از کلاس خارج شدی و دلتو جا گذاشتی یه لبخند کوتاهی زدموگفتم خب حالا میشه پسش بدی ؟

 گفت : نمیخوای بدونی بعدش چی شد؟

گفتم : بعدش ؟؟؟؟؟؟!!!!

گفت : تو که رفتی دلت رو زمین افتاد زیر دست و پا نزدیک بود طفلی له کنند منم از زیر پنجاه جفت پا درش آوردم بیچاره خیلی ترسیده بود بهم گفت صاحب من منو جا گذاشتو رفت دیشب تا صبح بیدار بودم داشتم تیمارش میکردم

گفتم : دسته شما درد نکنه ولی منم دیشب تا صبح نخوابیدم حالا میشه پسش بدی؟

گفت : نه نمیشه

گفتم چرا ؟ گفت به خاطره اینکه دلتو من پیداش کردم اون با من خو گرفته چطور بدمش به تو

یه خورده فکر کردم تا خواستم چیزی بگم گفت : اصلا میخوای از خودش بپرس تو همون لحظه دلمو دیدم دیدم جاش خیلی خوبه خوشحالو سرحال بود بهم گفت : منو بده به این آقا خیلی مهربونه وقتی رضایته دلمو دیدم دیدم چاره  ای ندارم جز اینکه قبول کنم همون موقع بود که اون آقا با لبخندی عاشقانه گفت من امیر هستم خوشبختم .

وقتی سرمو بالا گرفتم دیدم دلم به خوب کسی دادم بهم گفت بعد از کلاس میام دنبالت امروز نهار مهمونه من تا باز اومدم حرف بزنم گفت یادت نره بعد از کلاس می بینمت تا چشممو باز کردم دیدم دوید و رفت سر کلاس دلمو دیدم که با خوشحالی فریاد کشید : آی زندگی سلام

خب تا اینجا فعلا مینویسم تا بقیشم توی یه وقته مناسبتر

حلا چی آقای ( دیونه پر شدم یا نه خوشت اومد یا نه ؟ )

یا علی

دلم برات تنگ شده جونم

دلم برات تنگ شده جونم می خوام ببینمت نمیتونم

سلام  خوب هستید انشاالله اگر روزه هستید نماز و روزهاتون قبول والتماس دعا

فکر کنم حدس زده باشد موضوع چیه بله درست فکر کردید

ولی نه الان نمیگم یه خورده خماری بکشید بعدا میگم

به جون شما سر کاری نیست ها

فعلا خدانگهدار تا بعد.

من اومدم

سلام بر همه بروبچه های گل

احوال شما؟

از اینکه بهم سر زدید خیلی خیلی ممنون

فعلا برای عرض سلام خدمتتون رسیدم

یه عالمه مطلب دارم  که باید من بنوسیمو شما بخونیدو نظر بدید

واسه امروز کافیه در ضمن نماز و روزه هاتون قبول باشه الهی

فعلا شما رو به خدا می سپارم

التماس دعا

یا علی