بنام خدا

خب داشتم میگفتم :

آره این درسای ما یه دل نه صد دل عاشق شده بود تا که یه روز درسا اومد خونمونو گفت: هیوا یه لباس خوب و شیک میخوام گفتم : به به کجا به سلامتی عروسی دعوت شدی؟

گفت : نه بابا شهرام منو خونشون واسه شام دعوت کرده من چشمام داشت از کاسه در میومد بهش گفتم : تو واقعا قبول کردی؟ گفت : خب آره مگه چیه تازه هم خیلی خوشحال شدم خلاصه من بگو تو بگو تا اینکه دیگه دهنم باز شد بهش گفتم اگر بلایی سرت آورد چی؟

اگر با چند تا از دوستاش تو خونه قرار گذاشته بود چی ؟ اونوقت میخوای چی کار کنی هیچ کاری از دستت برنمیاد بدبخت میشه واسه همیشه

درسا گفت : نخیرم هیچم اینجوری نیست تو این دو ماه اون حتی دسته منم نگرفته

خلاصه من خودمو کشتم تا مانع از رفتنش بشم ولی نتونستم انگار تقدیر بر این بود که درسا بره من به درسا گفتم لباسی که به درد این مهمونی بخوررو ندارم یعنی داشتم ولی نمیخواستم بدم نه اینکه خسیس باشم ها نه میخواستم هر جوری که هست از رفتن منصرفش کنم

اون روز درسا از خونه ما رفت همش تو فکرم بود که چی کار کنم ؟ چه جوری دوستمو از دامی که براش پهن شده نجات بدم تو همین فکر بودم که یادم افتاد حداقل آدرسه خونه شهرامو ازش بگیرم دویدم تو کوچه دنبال درسا بهش گفتم آدرسه شهرامو بده گفت :آدرس نداده قراره خودش بیاد دنبالم  دیگه حرف زدن فایده ای نداشت گفتم لااقل با من در تماس باش

گفت باشه رسیدم آدرسو واست اسمس میکنم

جونم براتون بگه که ساعت ۹ شب شدو هیچ خبری از درسا نشد نگران و مردد بودم موبایلشم خاموش بود مطمئن بودم واسش اتفاقی افتاده ساعت ۱۱ شب بود که زنگ خونمون به صدا درومد بابام رفت درو باز کرد وای چی میدیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

درسا بود با لباسیهای پاره انگار گرگ دنبالش کرده بود سرو صورت خونی پدرم از دیدن این صحنه خوشکش زده بود درسارو آوردم تو بهش گفتم چی شده درسا از شدت ترس زبونش بند اومده بود و میلرزید سرو صورتشو شستم و لباساشو عوض کردم همه اهل خانواده از تعجب دهنشون باز مانده بود من اجازه ندادم که کسی از درسا سوالی کنه بردمش تو اتاقمو تا اومدم چیزی بگم دیدم درسا با صدای بلند زد زیره گریه یعنی از همون چیزی که میترسیدم سرش اومده بود ؟

بعد از یه ساعت که حاش جا اومد خودش آروم آروم زیر گوشم گفت: کاش به حرفت گوش داده بودمو نمیرفتم هیوا بلایی سرم اوردن که نگو نپرس

گفتم چی شده گفت : موقعی که از تو جدا شدم یک ربع بدش شهرام با یه ماشین اومد دنبالم تو راه اینقدر قربون صدقم رفت اینقدر حرف از آینده مون زد که من اون یه ذره شکی که داشتمو برطرف کردم تا چشممو با کردم دیدم رسیدیم به شهریار گفتم چرا اینجا مگه خونتون تهران نیست گفت اینجا ویلای اختصاصی منه که میخوام تقدیمت کنم قبل از عقدمون اینجارو میخوام به نامت کنم تا بدونی که من چقدر دوستت دارم

درسا گفت من که از خوشحالی داشتم پر در میووردم به خودم گفتم این همونیه که میخوام چقدر دوستم داره از ماشین پیاده شدیمو رفتیم توی خونه اونجا بود که در عین ناباوری ۵ تا پسرو دیدم که همشاگردی هام و دوستای شهرام بودن پشت سرمو نگاه کردم دیدم شهرام  داره لباساشو درمیاره با دستش اشاره میده که بقیه هم دربیارن من به شهرام التماس کردم گفتم تورو خدا منو بیچارم نکن بذار برم تو میگفتی دوسم داری چی شد؟ من بهت اعتماد کردم تورو خدا بذار برم التماسهام هیچ فایده ای نداشت شهرام تبدیل به یک حیوان درنده و وحشی شده بود تو سه شماره اون ۵ تا هم عریان شدن اومدن طرفم پای یکیشونو گرفتمو التماس کردم پااهاشو بوسیدم فاطمه زهرا (س ) رو قسمش دادم  ( قربون حضرت فاطمه برم  من ارادت خاصی به این خانم بزرگوار داردم ) انگار رحمی به دل اون پسر نشست شرم کردو کشید عقب بقیه عین گرگ داشتن لباسامو تو تنم پاره میکردن که با فریاد اون پسر از حرکت بازایستادن اون پسر به صورت شهرام تفی انداختو گفت این دختره معصومو آوردی اینجا که بی آبروش کنی این همه دختر اینکاره چرا اینو آوردی ؟

تو از اول نگفتی قراره یه دختره سالمو باکره بیاری از صورتش شرم کن شهرام بهش گفت زیاد زرزر نکن بیا جلو یکی از اون پسرها هم کنار کشید گفت من برای نیم ساعت لذت نمیخوام زندگی این دخترو خراب کنم

اونا با هم در گیر شدن منم زیر دستو پای اونا بودم تا خوردم از شهرام کتک خوردم که یکی از اون پسرا منو فراری دادو گفت از اینجا دور شو

اونموقع ساعت ۸ شب بود منم که کیفه پولمو جا گذاشته بودم مجبور شدم تا سر جاده اصلی رو پیاده بیام بعدشم یه خونواده منو سوار کردنو آوردن تهران دیگه نپرسید که اون خانواده چیا بهش گفته بودن

بیچاره درسا وحشت کرده بود قرار شد که فردا بره کلانتری و از شهرام شکایت کنه ولی صرفه نظر کرد گفت به آبرو ریزیش نمی ارزه خدا رو شکر دامنم لکه دار نشده

فقط ترکه تحصیل کرد شهرامم که از ترس خودشو خراب کرده بود پا به فرار گذاشته بود بقیه هم همینطور حلا واستون میگم توی این یه هفته ای که گذشت چی شدو همدستای شهرام چی کار کردن

اینم یه تجره بود برای درسا و یه درس عبرت برای من و شما

دوستان آبروی از دست رفته هیچ وقت بر نمیگرده

آخه پسرا چرا بعضیاتون اینجوری هستید به این میگن نامردی اگر برای درسا اتفاقی افتاده بود همه عمره درسا فنا میشد درسا نه پدر داره نه مادر خدا به غریبی و یتیمیش رحم کرد

امیدوارم که برای هیچ دختری همچین اتفاقی نیوفته

الانم درسا در شرایطه خوبی به سر نمیبره

حال و روز درسا رو بعد از این ماجرا رو فردا مینویسم

در پناه حق

یا علی