برای خودم

 

 

                  امروز آخرین روز خرداده یعنی آخرین روز فصل بهار

 

فردا اول تابستونه یعنی اولین روز یه فصل دیگه برای همین تصمیم

 گرفتم امروز هر چقدر میخوام غرغر کنمُ غصه بخورم ُداد بزنم

ُبداخلاقی کنم چون از فردا دیگه میخوام عوض بشم و واقعا

 برای خودم و عشقم زندگی کنم دیگه از فردا یه فصله دیگه رو

 شروع میکنم داغه داغ مثل خودش....

آخه چند روز بود زندگی رو به کام خودمو دیگران تلخ کرده بودم دیروز

خودمو تو آیینه دیدم.دلم خیلی برای خودم تنگ شده بود غبار روی

 صورتمو پاک کردم خودمونیم ها خوشگل بودی

خوشگلترم شدی خوش به حال آقا شوجت 

چقدر خودمو تحویل گرفتم واسه روحیم خوب بود به شما هم پیشنهاد میکنم 

 

 

باروون

 

         همیشه عاشق این بودم که یه شبه ابری با تو توی یه خیابون

     بی انتها باترانه هایی که باد برامون میزد راه برم

   دیشب این اتفاق افتاد البته تو دوران آشناییمون زیاد اتفاق افتاده بود ها

   ولی توی این دوران نه..

  خلاصه میگفتم که باهم رفتیم همونجور که میخواستم هوای ابری همراه 

با وزش باد به قولی دو نفره خیابون خلوت و نیمه تاریک و طولانی

وتمام مدت من خیره به تمام رویاهام.

بی حرف بی کلام فقط سکوت

آخرش باروون ...  

رعد و برق بهوونه ایی بود که من بیشتر خودمو بهت بچسبونمو به آغوش امنت پناه ببرم...

عیدتون مبارک

 

 

           مبعث رسول الله (ص) مبارک باد.

 

یا محمد (ص) ادرکنی

جای خالی ....

 

 

توی قسمت آرشیو مطالبم چقدر جای سال ۱۳۹۰ خالی مونده.

جای خالیه که دیگه نمیشه پرش کرد و المثنی هم نداره.

 

 

سوپرایز 2×2

 

جاتون خالی دیروز بلاخره قرار شد بعد ۶ سال و اندی برم و دوستان دوران شیرین دبیرستانمو ببینم

ساعت ۱۶:۴۰ از محل کارم اومدم بیرون تا رسیدم خونه ساعت شد ۱۷:۵ حالا قرارمون ساعت ۱۷:۳۰بود

با عجله کارامو انجام دادمو راهی شدم ساعت ۱۸ رسیدم باورم نمیشد چه لحظه ی قشنگی بود

رفتیم توی کافی شاپ ازاولش معلوم بود آخرش اونجا رو به گند میکشیم خلاصه وارد کافی شاپ شدیم

با هرهر و کرر زیاد انقدر مشغول حرف بودیم که یادمون رفت چیزی سفارش بدیم هر کی یه چیزی گفت

که یکی یه سوتی ناجور داد جوری که خود کافه چی از خنده روده بر شده بود خیلی خوش گذشت

یاده روزای دبیرستان بخیر هنوزم هممون مثل روز اول بودیم شیطون و بگو بخند وای چقدر خوش گذشت

ساعت ۲۰ بود که دیگه باید میرفتم چون آقا شوج یک ساعت و نیم پایین معطل بود با چندتا عکس

یادگاری ماجرارو تموم کردیم که قرار شد پول میزمون مهمون یکی از بچه ها باشیم که اونجا هم یه مطلب

بامزه اتفاق افتاد که دوستم رفت صندوق کارت بکشه موجودیش کافی نبود ما متوجه شدیم اومدیم

جلو در که یه دفه ایی دیدم داره با صدای بلند میگه صبر کنید ببینم من نمیتونم این همه ظرف کثیفو

بشورم ها که همه کسایی که توی اون کافی شاپ بودن با صدای بلند خندیدن البته از کارته دیگش کارت

 کشید از اونجایی که این دوستم خیلی مسخرس مخصوصا تو جمع اون حرفو زد که دیگه عیشمون کامل

 شه خلاصه اون چند ساعت فیلمی بودیم توی اون کافی شاپ هم خودمون لذت بردیم و هم دیگران

البته اینم بگم ها ما جلف بازی نکردیم فقط از لحظه های با هم بودن لذت بردیم.

ولی آخرش کمی از جانب آقاشوج خراب شد.

روز خوبی بود خدارو شکر

 

تقدیر من عشق تو بود که همیشه فکر محالم بود

 

با من بگو از عشق ای آخرین معشوق که برای رسوایی دنبال بهونم

با بوسه ایی آروم خوابم رو دزدیدی تو شدی تعبیر یک رویای شبونم

من تو نگاه تو دنیامو میبینم فردای شیرینم نازنین من

چشمای تو افسانه نیست که تمام خواب وخیالم بود

تقدیر من عشق تو شد که همیشه فکر محالم بود

شبهای تنهاییم همرنگ گیسوته آغوشتو باز کن ای مرد مهتابی

دلواپسی هامو با خنده ایی کم کن که تویی پایان هر تردید و بی تابی.

امروز دقیقا یکما از عقدمون گذشت به قولی ماهگرد ازدواجمونه

تقدیم به عشق زندگیم

دوستت دارم 

این ترانه رو جهان خونده که من باکمی تغییر تقدیمش کردم

روحش شاد

خدایا برای همه چی ازت ممنونم

سوپرایز1

 

 

              وای دیشب در کمال ناباوری تمام یکی از دوستای خوب و باحال دوران دبیرستانم بهم

             زنگ زد وای که چقدرخوشحال شدم یه اطلاعیه فوری هم توی فیس بوک برای بقیه ی

            دوستان که همگی تو یه اکیپ بودیم گذاشته و قراره فردا دور هم توی یه کافی شاپ جمع بشیم

            خیلی خوشحالم فقط خداکنه آقاشوج اجازه بده برم چون دیشب که بهش گفتم مخالفت کرد

           به این علت که میگه من خیلی دهن بین هستم و خیلی زودتحت تاثیر صحبتهای دیگران قرار

          میگیرم آخه میگه شما خانمها دور هم که جمع میشین بر علیه شوهراتون توطئه چینی میکنید

          و از همه بدتر اینکه یه بند داشته و نداشتتونو هی با هم مقایسه میکنید و تهش به جون من نق

           میخوای بزنی

         دلم میخواد برم و تو جمعشون باشم

      خداکنه بذاره برم.........

عذر خواهی

              

                     دوستای گلم از اینکه نمیتونم براتون نظر بذارم

                   عذر خواهی میکنم

نمیدونم چرا بلاگفا بلاگ شما دوستای گلمو باز نمیکنه

دلم براتون تنگ شده

سمیه عزیزم حلمای گلم گلنوش جیگرم

پروانه مهربونم فاطمه جونم میلاد عزیز دیوونه جونم علیرضا  زهرا و همه دوستای عزیزم

دوستتون دارم 

جهیزیه 1

دیروز صبح اصلا حالم خوب نبود واسه همین به مدیر عاملمون زنگ زدم و گفتم امروزو مرخصی میخوام تا ساعت 14 بیهوش وسط اتاق افتاده بودم بعدش دیگه دیدم دارم خیلی مته به خشخاش خودم میذارم واسه همین رفتم یه چیزی خوردم بعدشم آقاشوج زنگ زد و گفت میاد دنبالم که بریم سه راه امین حضور تا ببینیم قیمت جهیزیهچه خبره ( البته 2 روزپیش خودم پیشنهاد داده بودم ) خلاصه رفتم یه دوش گرفتمو منتظر شدم تا اومد بعد از کمی خوش و بش با اهل خونه آماده رفتن شدیم به دلیل اینکه ما در مرکز و قلب پایتخت هستیم تا مقصد پیاده رفتیم وای که قیمتها سرسام آور بود همه چی گرون بود لحظه ایی دلم برای خودم سوخت و با دیدن دختر خانمی هم سن و ساله خودم که با پدرو مادر و شوهرش اومده بودن واسه خرید جهیزیه اونم از نوع درجه ۱ با کلی وسواس اشک تو چشمام جمع شد حسودی بود دیگه نمیدونم توی این شرایط که پس اندازی ندارم این همه پول از کجا بیارم مادرم تک وتنها از پس مخارج جهازم چه جوری بر بیاد البته من توقعی ازش ندارم و فکر اینو کردم کهخیلی جزیی خرید کنم و بیشتر هزینه هارو خودم از حقوقم بدم که البته خدارو شکر شوهرمم توقع چندانی نداره و خودش منو از خیلی خورده خریدها منع میکنه خلاصه خیلی سخته تک وتنها بدون وجود پدر این کارهارو انجام داد البته تا به حال خدارو شکر در نموندیم و به قولی این نیز بگذرد.من بیشتر لوازماتم از جمله یخچالمو ایرانی انتخاب کردم که همونم دورو بر 700-800 تومان در میاد اجاق گازمو طرح فر ساخت ایتالیا 250 تومان ولباسشویی هم 300 تومن فعلا که اینجوری انتخاب کردیم تا موقع خریدبرسه ببینیم چی کار میکنیم.به نظرخودم که بدنیست .ولی برای همین مبالغ جزئی هم افکارم مشغوله توکل به خدا تا سال دیگه ببینیم چه می شود.

خدایا برای همه چی ازت ممنونم.

 

نامه ای برای خالق دوم

 

   دلم گرفته دلم سخت گرفته از این همه بی لطفی

از این همه بی انصافی از اینکه من با هزار شوق نو پا برایت

حرف میزنم و تو با بی مهری در پاسخ جوابی دندان شکن میدهی

بجای لطف بجای ذوق بجای احساس .....

احساس بدی دارم می ترسم که همیشه اینگونه باقی بماند و حرفهای

شما درست از آب درآید.

میترسم.......

ولی من عاشقم عاشق عشقم عشقی به رنگ او

افسوس که من هر بار با هزاران مشقت خودم را می سازم ولی هر بار

تنها با یک اشاره لب و ابرو هزار تکه می شوم و گویی هر روز در خود در 

دو نوبت و در دو نوع تکثیر میشوم.

نازدانگی هایم را برای کی ببرم برای کی از خاطرات خوبم حرف بزنم

آتش سرکش ذوقم را نزد کی آرام کنم از لحظه های عاشقیم برای کی 

سخن بگویم؟

جز تو چه کسی میتواند دختر کوچک خانه را ناز کند؟

شاید حق با شما باشد شاید تنفر شما دلیل محکمی دارد که من عاشق

از آن بی خبرم یا شاید گوشم پر شده از صداهای مواج و بد بیراهه های

شما من در خانه خود خیلی تنهام و محکومم به سکوت.

در خانه ایی با وجود خدای دوم باز هم تنهام.

تنهایی با خودم تمام خاطرات عاشقیم را مرور میکنم و تنهایی لذت میبرم.

در فکر رهایی هستم از حصار تنهایی افکار.

در انتظار پر کشیدن با جفت خود در آشیانه مان که تنهایی را دو نفره کنیم.

خیلی میترسم....

خیلی وقته مرا در آغوش نگرفته ایی.....

مادر  

اولین پیک نیک متاهلی

 

 

پنجشنبه ایی که گذشت با آقا شوجانم رفتیم بیرون همون پارک جنگلی که من خیلی دوسش دارم.

یه مسیر سرسبز و طولانی داره که خیلی سر بالایی و سرپایینی داره معمولا ما خوب راه میریم و

توی اون سربالایی ها یه وقتایی من خسته میشم که زحمتم میوفته گردن آقا شوج

خلاصه واسم همه چی خریده بود تا آخر مسیر رفتیم و حیواناتی که وحشی هستند رو دیدیم که

هموشون نی نی هاشون به دنیا اومده بود از همه جیگر تر ۲ تا توله خرسی بودن که فقط۳ روزشون

بود اینقد قربون صدقشون رفتن که مامور حیات وحش اجازه داد بریم تو البته مادرپدرشون توی یه قفس

دیگه بودن ها وگرنه عمرا جرات نداشتم نزدیک برم خلاصه یکیشون که تپل تربود و بغل کردم خیلی حال

داد عزیزای دلم بودن ماموره گفت خوب حالا که بغل و نازشون کردی تا برای من مشکل پیش نیومده

بفرما بیرون منم جستی اومدم بیرون کلی ازش تشکر کردیم باقی حیواناتم به ترتیب دیدیم.

خلاصه موقع برگشت غروب شده بود باد خنک و خوش بویی هم میومد من عاشق اون لحظم که با 

عشقم باشم خیلی خوبه خیلی.

خلاصه اومدیم خونه فرداش که جمعه بود آقا شوج زنگ زد گفت نهار بریم همونجا که دوست داری واست

جوجو هم کباب میکنم بخوری 

منم با کمال میل قبول کردم باهم بساط و آماده کردیم منقل و ذغال و زیراندازو چادرو .......

خیلی خوش گذشت دوتایی یه چرتی هم زدیم که بعد از غذا خیلی چسبید

خلاصه بساطو جمع کردیم وبه پیشنهاد شوجو رفتیم امامزاده باغ فیض اونجا که دیگه آخرش بود رفتیم تو

نمازمون خوندیم زیارتمونو کردیم و برای همه هم دعا کردیم.

تو راه برگشت که بودیم ماشینمون خراب شد

که خدارو شکر زیاد معطلمون نکرد و زود سرهم شد و جفتمونو به مقصد رسوند.

روز بسیار خوبی بود اینقدر خوب که تا صبح تخت خوابیدم و صبح با نشاطی رو آغاز کرد.

دوستت دارم عشقم

و از خدا برای همه چی ممنونم

 

تولدی که من هیچ وقت از زمانش مطمئن نیستم

 

 

                  امروز تولد یکی ازدوستان دوران دبیررستانم بود عجب دورانی رو باهم گذروندیم.

یادش بخیر

امروز  بعد از ۵ سال دوستی متداولا مطمئن نبودم که تولدشه برای همین به اون یکی دوستم که با هم

 خیلی عیاقن زنگ زدم که موبایلش خاموش بود.

مجبورا به خودش زنگ زدم و تا اومدم حرفی بزنم گفت چه عجب امسال یادت بود تولدمه

کلی حال کردم از اینکه بی گدار به آب نزدم سراغ اون دوستمونو گرفتم که گفت با مامان و باباش دیروز

رفتن مکه خوش به حالشون در ضمن این دوستم که امروز تولدش بود یه قوله دیگه هم داره در اصل دو 

قلو هستن روزگار خوبی رو با هم گذروندیم ما سال به سال اونم تولدها و سال نو به هم زنگ میزنیم من

 از اونا دورم به خاطره یه سری مسائل سطح اقتصادی و اجتماعی.

در کل دوستای خوبی هستیم خونگرم و زود جوش با هم خیلی خاطره داریم.

وقتی خبر ازدواجمو شنید کلی ذوق کرد خودش هم در شرف ازدواجه البته اگر پدرش زیاد سخت گیری

می کنه چون میگه دوماداش حتما باید خونه داشته باشن.

خواهر بزرگشونو اون موقع که ما درس میخوندیم ۳ سال توی عقد نگه داشت تا دوماد بزرگه یه خونه خرید

وضع مالی خودشون خیلی خوبه و به قول خودشون تا به حال پدرشون نذاشته تو دلشون آب تکون بخوره

 و همین طورم هست.

چه میدونم هر چی قسمته

قسمته من که خیلی خوبه خدارو شکر

خدایا ازت ممنونم که عشقمو قسمتم کردی

سپاس

روز عقد 2

ادامه ماجرا:

بعد از اینکه عقد جاری شد و بنده جواب بله رو دادم نوبت آقا دوماد شد که همین که عاقد پرسید گفت بله و عکس و فیلم  بوس و تبریک و هدایا رسید با با حاجی نیم سکه برادر شوهرربع سکه مادرشوهر 6 عدد النگو خواهر شوهر انگشتر وخود آقامون یه سرویس که همه چی توش داره مامانم یه النگو پهن خواهرم گردنبند.

خلاصه بعد از تشریفات همگی آماده شدیم که بریم خونه دم در خاله کوچیکه یه عالمه نقل و سکه ریخت رو سرمون مامانم اینا هم دست زدن خیلی اون لحظه رودوست داشتم شوهرم وسط اون شلوغی دستمو گرفت و منو به سمت ماشین برد و مستقرم کرد همه رهگذرها و اهالی اون محله بهمون تبریک میگفتن خیلی لحظه های خوبی بود خلاصه آقا بعد از چند دقیقه ایی اومد که کیفم و یه کیسه دستش بود توی کیسه همه ی طلاهای هدیه بود داد دستمو مامانم و خاله کوچیکه و پسر اون خالم که پنج سالشه اومدن تو ماشین ما حرکت کردیم تو راه خاله هی سربه سره آقا میذاشت خلاصه به حرف خاله آقا شروع کرد تو خیابون به بوق زدن منم که چادر سفیدم سرم بود و دسته گلمم تو بغلم همه از بغلمون رد میشدنو یه بوق و یه تبریک نثارمون میکردن

از بغل پارک بچگیم رد شدیم آقا پیشنهاد داد که پیاده بشیم و یه دور تو پارک بزنیم که من بخاطره شرایطم و طلاهایی که همراهمون بود مخالفت کردم

خلاصه ما زودتر از خواهرم اینا رسیدیم دم در خونشون و توی اون فاصله تونستیم چندتا عکس خوب بگیریم

اونا رسیدن ورفتیم بالا شلوغی و پذیرایی و شادی و.....من که خسته بودم رفتم توی اتاق خواهرم که کمی استراحت کنم یادم افتاد که شوهرم توی جمع ما غریبی میکنه به خالم گفتم که صداش کنه بیاد پیشم خلاصه از خداخواسته اومدواونجا هم باهم عکس گرفتیم وکمی با هم حرف زدیم تا موقع شام سفره که پهن شد ماروصدا زدنند رفتیم برای شام اولین بشقابو برای من ریخت مشغول شدیم من چیزی از شام نفهمیدم چون هم کم خوردم و هم خسته بودم و گرم بود وهیجانزده بودم

بعد ازشام همه مهمونا خدافظی کردن رفتن من که خسته بودم سریع رفتم لباسامو عوض کردم و روی تخت ولو شدم از توی پذیرایی صدای شوهر خواهرمو شنیدم که داشت به خواهرم میگفت به آقا دوماد لباس راحتی بده که بره استراحت کنه  که شوهرم گفت زحمت نکشید من با خودم لباس آوردم خندم گرفت دیگه هیچ صدایی نیومد تو دلم گفتم ازاون دوماداست که هر جا بره بیژامش همراشه

صبح من زود تر از همه بیدار شدم که البته دومادمون رفته بود سره کار صبحانه رو آماده کردم بردم تواتاق با هم مشغول صبحانه خوردن شدیم و بعد از صبحانه بازم چندتا عکس گرفتیم وآماده شدیم که بریم امامزاده صالح جاتون خالی اولش که وقت نهار بود رفتیم دور میدون تجریش یه جیگرکی نهارمونو خوردیم و بعد رفتیم تو امامزاده و یک ساعت و نیم زیارت کردیم  ازاونجا رفتیم بازارش و یه دورزدیمو بعدش رفتیم پارک جمشیدیه اونجا هم بهمون خوش گذ شت .

دیگه وقت رفتن به خونه بود برگشتیم ورسیدیم دم درخونممون که مامانم اومدو یه دونه تخم مرغ جلو پامون شکست میگفت شگون داره و چشم بدو ازتون دور میکنه رفتیم داخل خونه چای و شیرینی ومیوه خوردیم که شوهرم گفت من دیگه باید برم ورفت .

خیلی بهم خوش گذشت خدایا ممنونم

خالمم ما رو دعوت کرد خونشون برای شام ولی کاشکی به همین زودی نمیرفتم خلاصه بگذریم:

فردای اونروز مادر شوهرم زنگزد و ما رو به مهمونی که تدارک دیده بود دعوت کرد میخواست عروسشو به همه فامیل معرفی کنه که البته مصادف با سالگرد شهادت برادر شوهرمم بود به همین خاطر توی یه تالار برای روز جمعه مارو دعوت کردن جمعه رسید و شوهرم اومد دنبالمون و مارو برد به تالار وارد که شدیم دیدم وای چقدر مهمون نشسته مادرشوهرم یکی یکی منو به همه مهمونا معرفیم کرد و همه هم ازم یه استقبال گرم کردن فکر کنید به150 نفر مهمون نفری دوتابوس دادم جالب تر از همه این بود که بعضی هاشون به مادر شوهرم میگفتن حاج خانم گشتی یه عروس پیداکردی شبیه جوونی های خودته ! جالب بود برام خلاصه اونروزتموم شد مااومدیم خونه

دوروز پیش که یکشنبه بود و یکهفته از عقدمون میگذشت رفتیم سند ازدواجمونو گرفتیم دقیقا همون روز و همون ساعت عقدمون سند و بهمون دادن ولی یه اشتباهی پی شاومده بود اونی که سند و تنظیم کرده بود بجای اینکه تاریخ 24/2 رو روز عقدمون بزنه زده بود 30/2 که تقریبا یه ضد حال بود ولی چندان هم مهم نیست مهم چیزه دیگه ای بود

اینم از کل ماجرای عقدمون

با آرزوی خوشبختی برای همه و خودمون.