پنجشنبه ایی که گذشت با آقا شوجانم رفتیم بیرون همون پارک جنگلی که من خیلی دوسش دارم.
یه مسیر سرسبز و طولانی داره که خیلی سر بالایی و سرپایینی داره معمولا ما خوب راه میریم و
توی اون سربالایی ها یه وقتایی من خسته میشم که زحمتم میوفته گردن آقا شوج
خلاصه واسم همه چی خریده بود تا آخر مسیر رفتیم و حیواناتی که وحشی هستند رو دیدیم که
هموشون نی نی هاشون به دنیا اومده بود از همه جیگر تر ۲ تا توله خرسی بودن که فقط۳ روزشون
بود اینقد قربون صدقشون رفتن که مامور حیات وحش اجازه داد بریم تو البته مادرپدرشون توی یه قفس
دیگه بودن ها وگرنه عمرا جرات نداشتم نزدیک برم خلاصه یکیشون که تپل تربود و بغل کردم خیلی حال
داد عزیزای دلم بودن ماموره گفت خوب حالا که بغل و نازشون کردی تا برای من مشکل پیش نیومده
بفرما بیرون منم جستی اومدم بیرون کلی ازش تشکر کردیم باقی حیواناتم به ترتیب دیدیم.
خلاصه موقع برگشت غروب شده بود باد خنک و خوش بویی هم میومد من عاشق اون لحظم که با
عشقم باشم خیلی خوبه خیلی.
خلاصه اومدیم خونه فرداش که جمعه بود آقا شوج زنگ زد گفت نهار بریم همونجا که دوست داری واست
جوجو هم کباب میکنم بخوری
منم با کمال میل قبول کردم باهم بساط و آماده کردیم منقل و ذغال و زیراندازو چادرو .......
خیلی خوش گذشت دوتایی یه چرتی هم زدیم که بعد از غذا خیلی چسبید
خلاصه بساطو جمع کردیم وبه پیشنهاد شوجو رفتیم امامزاده باغ فیض اونجا که دیگه آخرش بود رفتیم تو
نمازمون خوندیم زیارتمونو کردیم و برای همه هم دعا کردیم.
تو راه برگشت که بودیم ماشینمون خراب شد
که خدارو شکر زیاد معطلمون نکرد و زود سرهم شد و جفتمونو به مقصد رسوند.
روز بسیار خوبی بود اینقدر خوب که تا صبح تخت خوابیدم و صبح با نشاطی رو آغاز کرد.
دوستت دارم عشقم
و از خدا برای همه چی ممنونم
