تولدی که من هیچ وقت از زمانش مطمئن نیستم
امروز تولد یکی ازدوستان دوران دبیررستانم بود عجب دورانی رو باهم گذروندیم.
یادش بخیر
امروز بعد از ۵ سال دوستی متداولا مطمئن نبودم که تولدشه برای همین به اون یکی دوستم که با هم
خیلی عیاقن زنگ زدم که موبایلش خاموش بود.
مجبورا به خودش زنگ زدم و تا اومدم حرفی بزنم گفت چه عجب امسال یادت بود تولدمه ![]()
کلی حال کردم از اینکه بی گدار به آب نزدم سراغ اون دوستمونو گرفتم که گفت با مامان و باباش دیروز
رفتن مکه خوش به حالشون در ضمن این دوستم که امروز تولدش بود یه قوله دیگه هم داره در اصل دو
قلو هستن روزگار خوبی رو با هم گذروندیم ما سال به سال اونم تولدها و سال نو به هم زنگ میزنیم من
از اونا دورم به خاطره یه سری مسائل سطح اقتصادی و اجتماعی.
در کل دوستای خوبی هستیم خونگرم و زود جوش با هم خیلی خاطره داریم.
وقتی خبر ازدواجمو شنید کلی ذوق کرد خودش هم در شرف ازدواجه البته اگر پدرش زیاد سخت گیری
می کنه چون میگه دوماداش حتما باید خونه داشته باشن.![]()
خواهر بزرگشونو اون موقع که ما درس میخوندیم ۳ سال توی عقد نگه داشت تا دوماد بزرگه یه خونه خرید
وضع مالی خودشون خیلی خوبه و به قول خودشون تا به حال پدرشون نذاشته تو دلشون آب تکون بخوره
و همین طورم هست.
چه میدونم هر چی قسمته
قسمته من که خیلی خوبه خدارو شکر
خدایا ازت ممنونم که عشقمو قسمتم کردی![]()
سپاس![]()
![]()
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم ؟