سلام به همگی دوستان

تمام این مدت که نبودم اتفاقات خوب و بدی افتاد دوست دارم همشو

بگم اگر تونستم البته....

خیلی زود ۱۰ ماه از ازدواجم گذشت و احتمالا اردیبهشت ماه عروسی

میکنم توی این ۱۰ ماه شوهرمو بیشتر از ۵ سال شناختم.

همه چی خوبه فقط احساساتش خیلی ضعیفه و به خواسته های روحی

و جسمی من توجه نمیکنه.

مثلا روز تولدم :

خیلی افتضاح بود هیچوقت یادم نمیره که چقد نادیده گرفته بود.

یعنی واسم وقت نذاشته بود که کادو بخره روز جمعه ساعت ۵ بعد از

ظهر با اون حالت من چی میتونستم انتخاب کنم منی که انتظار

داشتم اولین سال تولدم که ازدواج کردم غافلگیر بشم؟

خیلی ناراحت بودم البته اینم بگم واسم یه کارت خوشگل گرفته بود

که توش یه شعر که خودش هم گفته بود آورد و منو به سینما و شام هم

دعوت کرد و من حس میکردم که بی هدف و بی برنامه بود

ولی شعرش عالی بود خیلی خوشم اومد

من توقع داشتم حالا که خونمونو گرفتیم منوببره اونجا و من هم با

یه صحنه رمانتیک مواجه بشم که نشد

اصلا اینو بگم  شوهر من اصلا رمانتیک نیست و از نظر او من

یه دختره لوسم خیلی بهش میخندم

خلاصه مطلب تا ۲ روز روزگارشو سیاه کردم تا اینکه همونجور که فکر

میکردم غافلگیر شدم رفتم خونه دیدم واسم یه شمع روشن کرده

یه دسته گل و یه کادوی گنده رکه یه کیفه گرون بود و داخلش یه

انگشتره طلا.....