سخاوت دل شکسته

 

یه روز دلم شکست

                             هزار تکه شد

                                                   هر تکه اش به یک نفر رسید

                                                                                               تکه ای به یک گدا

تکه ای به یک بچه یتیم

                                      تکه ای به جاده ای که سالها هیچ کس از آن عبور نکرده

تکه ای به یک مسافر غریب

                                         تکه ای به ابر

                                                               تکه ای به آسمان

                                                                                          تکه ای به دریا

دلم هزار تکه شد و در هزار جای جهان پراکنده شد

                                                                             و من گویی هزار بار تکثیر شدم

 کاش دلم زودتر از اینها شکسته بود.

 

 

معنای عشق

 

 

عشق به شکل پرواز پرندس

 عشق خواب آهوی دوندس

من زائری تشنه زیر باران

 عشق چشم آبی اما کشندس

من میمیرم از این آب مسموم

اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زندس

مرگ عاشق عین بودن اوج پروازه یه پرندس

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار

دروغ این صدارو به گور قصه ها بسپار

صدا کن اسممو از عمق شب از لب دیوار

برای زنده بودن دلیل آخرینم باش منم  من بذر فریاد خاکه خوب سرزمینم باش

طلوع ساده عصیان من بیداری ام باش

عشق گذشتن از مرز وجوده

مرگ آغازه راهه قصه بوده من راهی شدم نگو که زوده

اون کسی که سر سپرده مثل ما عاشق نبوده

اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده

این شعره زیبا رو در وهله اول تقدیم میکنم به عشقم جاویدانم امیر و همه شما دوستان عاشق و عاشق پیشه

توجه و تفکر به معنای این شعر ما رو به حس زیبا و عمقی دوست داشتن میرسونه

چیه به ما نیومده از خودمون عشق در وکنیم

پیش میاد دیگه بابا منم عاشقم

 

شب در کلبه وحشت ( 2 )

 

بنام خدا

سلام

امروز میخوام ادامه پست قبلیمو بنویسم ولی قبلش یه خواهشی دارم و ا ونم اینه که :

از دوستان کم ظرفیت و ترسو و اونایی که فکر میکنن این موضوعات در حد یه داستانه و اعتقادیبه این مسائل ندارن وکسانی که مدام میخوان تیکه بندازن و مسخره بازی کنن خواهش میکنم که نخونن چون من راحت تر میتونم مطالبمو ادامه بدم.

امیدوارم از شدت برخورد رنجیده خاطر نشده باشید.

ادامه مطالب بدین شرح می باشد:

چند روز پیش مادرم همراه با پدرم به مهمونی دعوت شدن که فقط اون دوتا دعوت بودن منو خواهرمو برادرم توی خونه موندیم اون روز سه نفر از دوستانه قدیمی من به خانه ما اومدن دور هم گفتیمو خندیدیم اصلا متوجه زمان نبودیم که یه دفه وسط گفتمانو خنده برق رفت خونمونو تاریکی فرا گرفت تازه فهمیدیم که هوا تاریک شده ( یعنی اینقدر مشغول بودیم که متوجه نشده بودیم هوا تاریک شده ) من رفتم آشپزخونه تا شمع و کبریت بیارم دستمو بلند کردم تا از بالای کابینت شمع بردارم که یه دفه دستم یه جسم گرم و نرم احساس کرد اولش فکر کردم گربس جیغ زدمو رفتم تو من که رفتم تو بقیه هم جیغ کشیدن من گفتم چیزی نشده که چرا جیغ میکشید یه گربه توی آشپزخونس دستم خورد بهشو ترسیدم 5 نفری رفتیم توی آشپزخونه آرومو بی صدا که یهو همون صدای همیشگی اومد این دفه بلند تر و رسا تر در حالمون خود به خود بسته شد صدا ها نزدیکو نزدیکتر میشد انگار چند نفر توی حیاطمون بودن تز ترس داشتیم میمردیم من به بقیه گفتم که بریم بیرون دم در حیاط بریم توی کوچه دیدم هیچ کس جراتشو نداره من به خودم گفتم آخه دختر از چی میترسی الان یه شمع روشن میکنم همه جا روشن میشه ترس نداره که همین کارم کردم وقتی شمع روشن شد دیدم اونا بهم چسبیدنو از ترس به خودشون میلرزیدن بهشون گفتم دیدید هیچی نیست بیاید بریم تو حال به داداشم زنگ بزنم بیاد همگی رفتیم به داداشم زنگ زدم گفت تا 10 دقیقه دیگه میاد ما هم کم کم ترسمون ریخت داشتیم به قیافه های وحشت زده هم میخندیدیم که صدایی اومد صدای یه مرد و یه زن سایشون روی دیوار روبرو افتاده بود نه دیگه این وهمو خیال نبود همه ما شاهد بودیم در حال باز شد اومدن تو ما 5 تایی یک صدا جیغ کشیدیم ...............

فکر میکنید چی دیدیم؟

مامان و بابام بودن چند دقیقه بعدشم داداشم اومد ماهم که همگی از حال رفته بودیم نفری یه لیوان آب قند مهمونه بابا و مامان شدیم بعد از نیم ساعتی که حالمون بهتر شد دوستامون رفتند بنده خداها خیلی ترسیده بودن فکر نمیکنن که دیگه دوروبره خونمون تا چند ماهه دیگه پیداشون بشه

ولی اون صداها خیلی وقتا به گوشه ما میرسه نمیدونم که شما چقدر حرفای منو باور میکنید ولی درهر حال این ماجرا حقیقیه

مادر بزرگم میگه همیشه زیره لب بسم الله بگید.

شب در کلبه وحشت

 

 

بنام خدا

سلام به دوستای عزیزم

حال واحوالتون چطوره؟

امروز می خوام یه ماجرایی رو تعریف کنم که شب خوابتون نبره مثل خودم

که الان با یه من تبخال نشستم و دارم می نویسم

نمیخوام زیاد مقدمه چینی کنم فقط توصیه می کنم که افراد زیر 15 سال

 نخونن چون من مسئولیتشو قبول نمیکنم.

ما یعنی و منو خانوادم توی یه خونه قدیمی زندگی میکنیم ( حدودا

30 سال) منو خواهر و برادرم اونجا متولد شدیم خونه ما یه حیاط خیلی

بزرگ داره با انواع دارودرخت یه حوض قدیمی سنگی هم داریم که عیدا

توش پر از ماهی های قرمز کوچلو میشه دوتا زیر زمین داریم که توش پر از

خرت و پرته قدیمیه خلاصه شما تو ذهنتون دیگه تجسم کنید دیگه

 

تابستون که میشه تو حیاطمون تخت میذاریم و تو حوضش هندونه می

 ندازیم زندگی کردن توخونه های قدیمی خیلی خوبه و با صفاست ولی یه

موقع هایی که تنهاییم دچار وهم و خیال میشیم یه موقع هایی صداهایی به

 گوشمون میرسه که البته برای ما خیلی عادی شده اصلا ببنم شما به جن

 و روح اعتقاد دارید؟

من که اعتقاد دارم چون هم من و هم مادربزرگم و بقیه اعضاء خانواده یه

نشونه هایی ازشون دیدیم من یادمه چند سال پیش که درس میخوندم

سال سوم دبیرستان بودم و امتحان سختی داشتم مجبور بودم تا صبح توی

حیاطمون بیدار بمونمو الگوریتم طراحی کنم تو حالت بیداری و کاملا

هوشیارسایه ای رو دیدم که لحظه به لحظه بزرگتر میشد اول فکر کردم

گربس رفتم دنبال سایه که دیدم رفت توی زیرزمینمو تا دم زیر زمین رفتم که

 یه دفعه یه صدای عجیبی شنیدم دوتا پله رفتم پایین تو تاریکی برق یه

 جفت چشم منو مسق کرده بود نه میتونستم حرف بزنم و نه میتونستم

تکون بخورم که با یه کشیده ی محکم به حال خودم برگشتم بابام بود اومده

بود بهم سر بزنه که منو توی اون حالت دید اونشب درس که نخوندم هیچ تا

صبح از ترس به خودم میلرزیدم ولی امتحانمو خدارو شکر خراب نکردمو با یه

 نمره خوب پاسش کردم.

ما تو حیاطمون یه درخت گردو خیلی قدیمی داریم که بر خلاف سایر درختای

 گردوی دیگه خیلی پرشاخ و برگه مادربزرگم هر روز برای نماز صبح از خواب

 بلند میشه برای نماز که طبق عادت همیشگی میاد توی حیاط و لب

 حوضمون که دقیقا زیر همون درخت گردوست وضو میگیره تعریف میکنه که

 یه روز که برای نماز صبح بیدار شده بود مشغول گرفتن وضو بود که یهو تو

 فصلی که گردو عمل نمیاد ،یه گردو از بالای درخت افتاد وسط حوض میگه

تا سرمو بالا گرفتم یکی رو دیدم که نه شبیه آدم بود و نه شبیه حیوون

اینجوری توصیفش کرد: پاهای کوتاه دستای بلند ریش بلند سفید بدنش پر

مو خلاصه مادربزرگ میگه تا گفتم بسم الله رحمان رحیم از جلو چشمم

 غیب شد.

یادمه که یه روزمن بد جوری مریض شده بودم حول و حوش ساعت 12

شب بود که حالم خیلی بد شد مادرپدرم منو شبونه بردن بیمارستان دکتر

 واسم یه سرم دو ساعته تجویز کرده بود یه ساعتی نگذشته بود از سرمم

که موبایل بابام زنگ خورد از خونمون بود خواخرم با گریه از بابام میخواست

 که بیاد خونه بابام هم سراسیمه برگشت خونه بعد یه ربع با خواهرو برادرم

 اومدن بیمارستان دیدم جفتشون رنگ پریده و وحشت زدن مامانم پرسید

 چی شده که خواهرم ماجرا رو اینجوری تشریح کرد:

هنوز نیم ساعتی از رفتن شما نگذشته بود که توی حیاط صدای ناله ای

شنیدم از پشت پنجره که نگاه کردم یه چیزی روی زمین داشت

خودشومیکشید هر لحظه که نزدیک تر میشد بزرگتر میشد وقتی نزدیک شد

 دیدم شبیه یه گربس ولی خیلی بزرگتر از یه گربه بود خیلی توجه بهش

 کردم که یه دفعه خودشو محکم زد توی شیشه پنجره اتاقمون که باعث

شکسته شدن شیشه شد

اون شب دکتر برای خواهر و برادرمم سرم تجویز کرد و ما اونشبو دور همی

تو بیمارستان سپری کردیم

اینایی رو که واستون تعریف کردم اصل ماجرا نبود فقط محض آشنایی با

برخی جزئیات بود و اینکه بگم همه تو خونه ما به اشکال مختلف دیدن تا

 اینجاش که نترسیدین که ؟

ماجرای اصلی رو توی پست بعدی مینویسم

فعلا

من اومدم

 

من اومدم

 

بنام خدا

با عرض سلام وتبریک فرا رسیدن عید سعید فطر ( هر چند که پنج روز از عید فطر گذشته )

 

از اینکه اینقدر شما دوستان عزیز به من لطف داشتید کمال تشکر و امتنان را دارم.

 

امروز که اومدمو کامنتاتونو دیدم خیلی خوشحال شدم از صمیم قلب خوشحال شدم و تصمیم

 

گرفتم که بازم برگردم فقط به خاطر گل روی شما امروز مطلبی ندارم که براتون بذارم.

 خیلی دوستتون دارم.

 

 

تا بعد

یا علی

من اومدم

 

ببخشید که بد خط نوشتم گفتم که نه حوصله داشتمو نه اشتیاق

کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه (2)

بنام خداوند بخشنده مهربان

با عرض سلام خدمت شما دوستان گرامی

 

 

امروز می خواستم ادامه مطلبو بنویسم که با خوندن اظهار لطف بعضی

 

 

 ها مواجه شدم یعنی خورد تو ذوقم و دیگه هیچ شوقی برای نوشتن ادامه

 

 

 ندارم از طرفی چند نفر از دوستان هم تقاضای ادامه و ختم این داستانو

 

 

 داشتن منم برای اینکه حرفه اونا روزمین نمونه ادامه مطلبو به طور

 

 

 مختصر به شرحتان می رسانم:

 

خب تا اینجا بودیم که عباس و شیدا از هم جدا شدنو طبق معمول برای

 

 

 شیدا افسردگی و ... پیش اومد از اون موقع 2 سال گذشت شیدا به قول

 

 

خودش نیمه گمشده ی خودشو پیدا کرد و خوشبخت شد و اما سرنوشت

 

 

عباسو از زبان شیدا مینویسم : سالها از اون ماجرا گذشتو غبار

 

 

فراموشی روی تمام خاطرات مسخره ی من و عباس نشست خاطره

 

 

های نه چندان شیرین و لذت بخش یکی از روزها تو تنهایی خودم داشتم

 

 

 به گذشتم فکر می کردم یاد عباس افتادم به خودم گفتم عباس چی بود

 

 

جز یه نماد از یه مرد که فقط از مرد بودن شهوت رانی و شکاک بودن

 

 

و بی عاطفه بودنو نا مردیو با خودش یدک می کشید یه دفعه احساس

 

 

کردم که باید یه جوری نفرتمو بهش ثابت کنم نمیدونم چرا ؟ فقط می

 

 

خواستم بهش بگم نمیبخشمش توی دفتر خاطراتم یاد بود که شمارشو

 

 

یادداشت کردم تلفنو برداشتم بدون اینکه دستم بلرزه یا مردد باشم

 

 

شمارشو گرفتم بعد از چندتا بوق خودش گوشی رو جواب داد چه صدای

 

 

 سرد و غریبی چه آزاری توی صداش بود با همون الوی اولی که گفتم

 

 

منو شناخت کلی سلام و احوال پرسی خلاصه مهربون بازیو از این

 

 

جور صحبتا وقتی فهمید ازدواج کردم لحظه ای سکوت کرد قبل از اینکه

 

 

 حرفی بزنه بهش گفتم فکر نکن که الان که بهت زنگ زدم دلم واست

 

 

تنگ شده نه زنگ زدم که بهت بگم تا عمر دارم نمیبخشمت اینو که گفتم

 

 

انگار آوار رو سرش خراب شد با لحنی حزن انگیز التماس کرد که

 

 

ببخشمش بهم گفت حالا میفهمم که این همه بلا و بد بختی به خاطره

 

 

نارضایتی توست خلاصه گفتو گفتو گفت تا رسید به جای اصلی یادتون

 

 

 هست تو پست قبلیم گفته بودم عباس پیش شیدا از یکی از همکاراش

 

 

زیاد صحبت میکرد این همکارش همونی بود که به خاطرش عباس

 

 

شیدارو ول کرده بود شیدا مگه : خب حالا دیگه میدونستم چی شده چون

 

 

 همیشه سوال برام پیش میومد که چی شد که عباس منو با این همه

 

 

تحقیر کنار گذاشت باورتون میشه عباس ازم کمک میخواست میگفت

 

 

 فاطمه رو خیلی دوست داره ومی خواد باهاش ازدواج کنه تا دیدم پای

 

 

زندگیشون وسطه آتیش خشمم فرو کشید انگار پیش خودم گفتم جزای

 

 

 دلی که از من شکسته رو حتما دیده که اینجوری عزوجز میکنه همینم

 

 

 بود انقدر عذابش داده بود که عباس یکبار دست به خودکشی زده بود

 

 

عباس همیشه دنبال یه دختر میگشت که آفتاب و مهتاب ندیده باشه

 

 

تحصیل کرده باشه وضع مالیشون توپ باشه فاطمه همه اینارو داره ولی

 

 

 با هم تفاهم ندارن و روزی 10 بار با هم دعواشون میشه من که

 

 

ازدواج کردمو خوشبخت شدم هم دیگرم که خیلی دوست داریم ولی وای

 

 

 به عباس که بد جوری داره توی جهنمی که خودش با دست خودش

 

 

درست کرده دست و پا میزنه از اون روز به بعد جواب تمام سوالامو

 

 

 گرفتم فهمیدم که کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم می رسه.

 

 

قابل توجه دوستانی که انتقاد کردن از این پس کمتر آپ میکنم چون

 

 

بدجوری دلم شکسته من برای اینکه یه مطلب بنویسمو منتظر نظر باشم

 

 

بیشتر میخواستم ...

 

اصلا ولش کن اگر مطالبم باب میلتان نبود منو ببخشید همتونو به خدا

 

 

می سپارم دیگه با این دل شکسته نه میشه رقصید نه میشه رقصوند

 

 

( این سخن یکی ازبزرگان بود)

 

 

کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه

 

بنام خدا

سلام به همه شما گلهای رنگارنگم

حال و احوالتون چطوره؟

امیدوارم که خوبه خوب باشید در ضمن نماز روزهاتون قبول چند روز دیگه ماه رمضان هم به سلامتی تموم میشه پس پیشاپیش عیده فطرو به همه شما عزیزانم تبریک عرض میکنم.

خب بعد از این احوال پرسی میخوام ایندفعه یه قصه ای رو واستون تعریف کنم البته قصه نیست واقعیته (یکی از دوستان بهم گفته تهی قصه گو) زندگی رو باید باور کنیم که واقعیته داره مکافاته و ....

خب از اینجا شروع میکنم من از زبان شخص واقعی این قصه میگمو تعریف میکنم:

همه داستان از جایی شروع شد که من وارد عرصه کار شدم و احساس کردم که بزرگ شدم چند ماهی از کارکردنم نگذشته بود که یه روز صبح توب اتاقم مشغول به کار بودم که در باز شد یه پسر جوون حول و حوش 4-23 وارد اتاقم شد مودبانه سلام کردو نشست منتظر مدیر عاملمون بود از من چند تا سوال پرسید خلاصه حرفمون باز شد و با هم حدودا یک ساعت حرف زدیم تو چشماش برق عجیبی بود اون روز گذشت به خودم گفتم ای بابا چه دلخوشی هستی تو دختر چند روز بعد بازم اومد ایندفه با سری پیش فرق داشت خیلی خودمونی بود یه گپی با هم زدیم مدیر عامل اومد و با هم وارد مذاکره شدن 1 ساعت طول کشید وقتی اومد بیرون به مدیر عاملمون گفت خب پس من دیگه اینجا کاری ندارم این جملش منو عجیب بهم ریخت با مدیر عاملمون دست داد و خداحافظی کرد از در که میخواست خارج بشه دست دست میکرد یه دفه برگشت و شمارشو گذاشت رو میزم وای چه هیجانی داشتم مات و مبهود نگاهش کردم با لحنی آهسته و مشتاق گفت منتظرم زنگ بزنی ها خداحافظ

وای چه قندی تو دلم آب شد دوستش نداشتم نمیدونم چه حسیبود که منو اینجوری مشتاق و اسیر کرده بود بعد از سه روز بهش زنگ زدم خودمو که معرفی کردم انگار داشت پرواز می کرد خلاصه بیوگرافی همدیگرو دراوردیمو کلی با هم لاو ترکوندیم اون از من تعریف میکرد من از اون تمجید خلاصه با هم قرار ملاقات گذاشتیم .

اولین قرارمونو یادمه رفتیم لویزان خلا صه نمیخوام زیاد وارد جزئیات بشید چند ماه گذشت بهش خیلی عادت کردم یه جورایی با اون همیشگی فرق کرده بودم حسم غلط نبود آره منم عاشق شده بودم مثل همه شماها خلاصه جونم براتون بگه که آره پرونده ما هم گیر کرده بود و هر روز پیچیده تر میشد اسمش عباس بود از یه خانواده تحصیل کرده مرفه ولی من چی دیپلمه وضعیت مالی هم متوسط به فکر ازدواج با اون بودم خودمو خیلی راحت در اختیارش میذاشتم اونم سوءاستفاده میکرد و از موقعیت من نهایت استفادرو می برد 1 سال گذشت همش زمزمه هایی از اون میشنویدنم که در رابطه با یکی از همکاراش بود توجهی نداشتم تا که یک روز توی یه روزه زمستونی سرد بهم زنگزد گفت میخوام ببینمت من هم مشتاق برای دیدنش رفتم به خودم گفتم دوستم داره که الان توی این سرما می خواد منو ببینه خلاصه با عجله و سراسیمه رفتم سر قرار قیافش برام عوض شده بود مهربون نبود خیلی جدی و غریبه شده بود بی مقدمه بعد از سلام رفت سر اصل مطلب گفت :الان که من ازت درخواست کردم ببینمت میخوام بدونی که من دیگه نمیتونم با تو با شم به دلیل اینکه میخوام برم خارج از کشور تحصیل کنم معلوم نیست چند سال طول میکشه نمیخوام معطل من باشی منتظرم نباش شاید دیگه هچ وقت به ایران برنگردم از امروز دیگه راهه من وتو جدا میشه

باور نمیکردم واقعا خودش بود که این حرفارو این قدر صریح و بی رحمانه میگفت ؟همش سوال شاید توی همون لحظه 1000 تا سوال ذهنمو در گیر کرده بود وقتی دیدم جوابی برای این همه سوال پیدا نمیکنم یه دفه چشمام سیاهی رفت و خوردم زمیناز سرما میلرزیدم و از درون آتش می گرفتم هیچی برام ارادی نبود لرزش دستام گریه هام التماسام هیچی برام مهم نبود وای من بدون عباس نمیتونستم خیلی سخت بود.

خب دوستان عزیز ادامه داستانو طبق روال گذشته به جلسه بعد موکول میکنم

پیگیرش باشید خیلی جالبه و شنیدنی

دوسش دارم خیلی زیاد.............

بنام خالق هستی

سلام دوستای گلم

احوالاتتون چطوره نماز روزتون قبول

راستش دوستای عزیزم یه چیزی شده که دوست دارم همتون بدونید ( ببینید چقدر صاف و صادقم )

توی قسمت نظرات خصوصی بیشتر از ۱۰ نفر از دوستای عزیزم به حالت های مختلف ازم پرسیدن که ماجرای تو وامیر چی شد ؟ به کجا رسید؟ حتی دو نفر هم پیدا شدن که ازم درخواست روابط عشقی داشتن که برام خیلی عجیب بود

من با همه شما ها دوستم همتونو دوست دارم چون باهاتون راحتم و میتونم حرفمو اونطوری که باید بزنم میزنم  ازتون کمک میگیرم مشورت میگیرم  اینا همه به خاطر دوستی منو شماست .

حالا میرسیم سر ماجرای منو امیر :

منو امیر الان نزدیک به دو سه ساله که با هم دوستیم همدیگرم خیلی دوست داریم  و برای آیندمون تصمیماتی گرفتیم ما دنبال یه هدفه مشترکیم و با هم عهد بستیم ما عاشقیم عاشق همدیگه باقی حرفا هم که همه شما دوستان عاشق از بهرین

اینا رو نگفتم که تو ذوق بعضی ها بزنم اینا همش حقیقته

نمیدونم قانعتون کرد یانه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در هر حال من همتونو دوست دارم

شما دوستای من هستید توی سرزمین اینترنت من به کمک همتون نیاز دارم برای خوب بودن مهربون بودن عاشق بودن و................

هیوا رو بخشید

مغرور نیستم

عاشقم

 

 

من عاشقم

 

 

وقتی دستام توی دستات می شینه عطرت به دستم

قلبم میگیره وقتی نباشی همه چی بیرنگ و معناست

وقتی خیره ام به چشمات واسه من مثل یه گنجه بودنت پایانه رنجه

می میرم از من اگه روزی روزی عزیز دلت برنجه

تو ، تو آغوشه منو من توی آغوش خدا

بی تو نه ستاره و نه قصه و شعر و صداست

دسته تو تو دستمه انگاری دنیا با منه

آسمونو دریا و لحظه رویا با منه

مگه میشه بی تو بود ؟

مگه میشه بی تو نوشت؟

تویی که همسفر جاده سخته سرنوشت

می مونیم تا آخرش با همو از هم می خونیم

فاصله یه دریا هم باشه ما عاشق می مونیم