بنام خدا
سلام به دوستای عزیزم
حال واحوالتون چطوره؟
امروز می خوام یه ماجرایی رو تعریف کنم که شب خوابتون نبره مثل خودم
که الان با یه من تبخال نشستم و دارم می نویسم
نمیخوام زیاد مقدمه چینی کنم فقط توصیه می کنم که افراد زیر 15 سال
نخونن چون من مسئولیتشو قبول نمیکنم.
ما یعنی و منو خانوادم توی یه خونه قدیمی زندگی میکنیم ( حدودا
30 سال) منو خواهر و برادرم اونجا متولد شدیم خونه ما یه حیاط خیلی
بزرگ داره با انواع دارودرخت یه حوض قدیمی سنگی هم داریم که عیدا
توش پر از ماهی های قرمز کوچلو میشه دوتا زیر زمین داریم که توش پر از
خرت و پرته قدیمیه خلاصه شما تو ذهنتون دیگه تجسم کنید دیگه
تابستون که میشه تو حیاطمون تخت میذاریم و تو حوضش هندونه می
ندازیم زندگی کردن توخونه های قدیمی خیلی خوبه و با صفاست ولی یه
موقع هایی که تنهاییم دچار وهم و خیال میشیم یه موقع هایی صداهایی به
گوشمون میرسه که البته برای ما خیلی عادی شده اصلا ببنم شما به جن
و روح اعتقاد دارید؟
من که اعتقاد دارم چون هم من و هم مادربزرگم و بقیه اعضاء خانواده یه
نشونه هایی ازشون دیدیم من یادمه چند سال پیش که درس میخوندم
سال سوم دبیرستان بودم و امتحان سختی داشتم مجبور بودم تا صبح توی
حیاطمون بیدار بمونمو الگوریتم طراحی کنم تو حالت بیداری و کاملا
هوشیارسایه ای رو دیدم که لحظه به لحظه بزرگتر میشد اول فکر کردم
گربس رفتم دنبال سایه که دیدم رفت توی زیرزمینمو تا دم زیر زمین رفتم که
یه دفعه یه صدای عجیبی شنیدم دوتا پله رفتم پایین تو تاریکی برق یه
جفت چشم منو مسق کرده بود نه میتونستم حرف بزنم و نه میتونستم
تکون بخورم که با یه کشیده ی محکم به حال خودم برگشتم بابام بود اومده
بود بهم سر بزنه که منو توی اون حالت دید اونشب درس که نخوندم هیچ تا
صبح از ترس به خودم میلرزیدم ولی امتحانمو خدارو شکر خراب نکردمو با یه
نمره خوب پاسش کردم.
ما تو حیاطمون یه درخت گردو خیلی قدیمی داریم که بر خلاف سایر درختای
گردوی دیگه خیلی پرشاخ و برگه مادربزرگم هر روز برای نماز صبح از خواب
بلند میشه برای نماز که طبق عادت همیشگی میاد توی حیاط و لب
حوضمون که دقیقا زیر همون درخت گردوست وضو میگیره تعریف میکنه که
یه روز که برای نماز صبح بیدار شده بود مشغول گرفتن وضو بود که یهو تو
فصلی که گردو عمل نمیاد ،یه گردو از بالای درخت افتاد وسط حوض میگه
تا سرمو بالا گرفتم یکی رو دیدم که نه شبیه آدم بود و نه شبیه حیوون
اینجوری توصیفش کرد: پاهای کوتاه دستای بلند ریش بلند سفید بدنش پر
مو خلاصه مادربزرگ میگه تا گفتم بسم الله رحمان رحیم از جلو چشمم
غیب شد.
یادمه که یه روزمن بد جوری مریض شده بودم حول و حوش ساعت 12
شب بود که حالم خیلی بد شد مادرپدرم منو شبونه بردن بیمارستان دکتر
واسم یه سرم دو ساعته تجویز کرده بود یه ساعتی نگذشته بود از سرمم
که موبایل بابام زنگ خورد از خونمون بود خواخرم با گریه از بابام میخواست
که بیاد خونه بابام هم سراسیمه برگشت خونه بعد یه ربع با خواهرو برادرم
اومدن بیمارستان دیدم جفتشون رنگ پریده و وحشت زدن مامانم پرسید
چی شده که خواهرم ماجرا رو اینجوری تشریح کرد:
هنوز نیم ساعتی از رفتن شما نگذشته بود که توی حیاط صدای ناله ای
شنیدم از پشت پنجره که نگاه کردم یه چیزی روی زمین داشت
خودشومیکشید هر لحظه که نزدیک تر میشد بزرگتر میشد وقتی نزدیک شد
دیدم شبیه یه گربس ولی خیلی بزرگتر از یه گربه بود خیلی توجه بهش
کردم که یه دفعه خودشو محکم زد توی شیشه پنجره اتاقمون که باعث
شکسته شدن شیشه شد
اون شب دکتر برای خواهر و برادرمم سرم تجویز کرد و ما اونشبو دور همی
تو بیمارستان سپری کردیم
اینایی رو که واستون تعریف کردم اصل ماجرا نبود فقط محض آشنایی با
برخی جزئیات بود و اینکه بگم همه تو خونه ما به اشکال مختلف دیدن تا
اینجاش که نترسیدین که ؟
ماجرای اصلی رو توی پست بعدی مینویسم
فعلا