بنام خدا

سلام به همه شما گلهای رنگارنگم

حال و احوالتون چطوره؟

امیدوارم که خوبه خوب باشید در ضمن نماز روزهاتون قبول چند روز دیگه ماه رمضان هم به سلامتی تموم میشه پس پیشاپیش عیده فطرو به همه شما عزیزانم تبریک عرض میکنم.

خب بعد از این احوال پرسی میخوام ایندفعه یه قصه ای رو واستون تعریف کنم البته قصه نیست واقعیته (یکی از دوستان بهم گفته تهی قصه گو) زندگی رو باید باور کنیم که واقعیته داره مکافاته و ....

خب از اینجا شروع میکنم من از زبان شخص واقعی این قصه میگمو تعریف میکنم:

همه داستان از جایی شروع شد که من وارد عرصه کار شدم و احساس کردم که بزرگ شدم چند ماهی از کارکردنم نگذشته بود که یه روز صبح توب اتاقم مشغول به کار بودم که در باز شد یه پسر جوون حول و حوش 4-23 وارد اتاقم شد مودبانه سلام کردو نشست منتظر مدیر عاملمون بود از من چند تا سوال پرسید خلاصه حرفمون باز شد و با هم حدودا یک ساعت حرف زدیم تو چشماش برق عجیبی بود اون روز گذشت به خودم گفتم ای بابا چه دلخوشی هستی تو دختر چند روز بعد بازم اومد ایندفه با سری پیش فرق داشت خیلی خودمونی بود یه گپی با هم زدیم مدیر عامل اومد و با هم وارد مذاکره شدن 1 ساعت طول کشید وقتی اومد بیرون به مدیر عاملمون گفت خب پس من دیگه اینجا کاری ندارم این جملش منو عجیب بهم ریخت با مدیر عاملمون دست داد و خداحافظی کرد از در که میخواست خارج بشه دست دست میکرد یه دفه برگشت و شمارشو گذاشت رو میزم وای چه هیجانی داشتم مات و مبهود نگاهش کردم با لحنی آهسته و مشتاق گفت منتظرم زنگ بزنی ها خداحافظ

وای چه قندی تو دلم آب شد دوستش نداشتم نمیدونم چه حسیبود که منو اینجوری مشتاق و اسیر کرده بود بعد از سه روز بهش زنگ زدم خودمو که معرفی کردم انگار داشت پرواز می کرد خلاصه بیوگرافی همدیگرو دراوردیمو کلی با هم لاو ترکوندیم اون از من تعریف میکرد من از اون تمجید خلاصه با هم قرار ملاقات گذاشتیم .

اولین قرارمونو یادمه رفتیم لویزان خلا صه نمیخوام زیاد وارد جزئیات بشید چند ماه گذشت بهش خیلی عادت کردم یه جورایی با اون همیشگی فرق کرده بودم حسم غلط نبود آره منم عاشق شده بودم مثل همه شماها خلاصه جونم براتون بگه که آره پرونده ما هم گیر کرده بود و هر روز پیچیده تر میشد اسمش عباس بود از یه خانواده تحصیل کرده مرفه ولی من چی دیپلمه وضعیت مالی هم متوسط به فکر ازدواج با اون بودم خودمو خیلی راحت در اختیارش میذاشتم اونم سوءاستفاده میکرد و از موقعیت من نهایت استفادرو می برد 1 سال گذشت همش زمزمه هایی از اون میشنویدنم که در رابطه با یکی از همکاراش بود توجهی نداشتم تا که یک روز توی یه روزه زمستونی سرد بهم زنگزد گفت میخوام ببینمت من هم مشتاق برای دیدنش رفتم به خودم گفتم دوستم داره که الان توی این سرما می خواد منو ببینه خلاصه با عجله و سراسیمه رفتم سر قرار قیافش برام عوض شده بود مهربون نبود خیلی جدی و غریبه شده بود بی مقدمه بعد از سلام رفت سر اصل مطلب گفت :الان که من ازت درخواست کردم ببینمت میخوام بدونی که من دیگه نمیتونم با تو با شم به دلیل اینکه میخوام برم خارج از کشور تحصیل کنم معلوم نیست چند سال طول میکشه نمیخوام معطل من باشی منتظرم نباش شاید دیگه هچ وقت به ایران برنگردم از امروز دیگه راهه من وتو جدا میشه

باور نمیکردم واقعا خودش بود که این حرفارو این قدر صریح و بی رحمانه میگفت ؟همش سوال شاید توی همون لحظه 1000 تا سوال ذهنمو در گیر کرده بود وقتی دیدم جوابی برای این همه سوال پیدا نمیکنم یه دفه چشمام سیاهی رفت و خوردم زمیناز سرما میلرزیدم و از درون آتش می گرفتم هیچی برام ارادی نبود لرزش دستام گریه هام التماسام هیچی برام مهم نبود وای من بدون عباس نمیتونستم خیلی سخت بود.

خب دوستان عزیز ادامه داستانو طبق روال گذشته به جلسه بعد موکول میکنم

پیگیرش باشید خیلی جالبه و شنیدنی