دیگه غیبت صغری نداریم

 

 

دو روز دیگه ماه رمضون میاد.

خوشحالم از اینکه دیگه ازهم ۱ ماه دور نیستیم

امسال اولین ماه رمضونه مشترکمونه هر سال این موقع عذا می گرفتم

به خاطره دوریش راستی پارسال همین موقع ها بود که مامانش زنگ

زد خونمون برای خواستگاری

دلم میخواد یکماه استراحت کنم و به تلافیه همه ی سختی هایی که

کشیدم فقط بخوابم خیلی خسته شدم

مدام سر گیجه و ضعف دارم امروز اصلا جون نداشتم از جام بلند شم.

دیروز آقا شوج اومد خونمون انقد خسته بودم که حیا رو گذاشتم کنار

و جلوی مامانم بهش گفتم شونه ها مو بماله  

دستش درد نکنه کنارش خیلی آرومم ولی مشکلات ...

چیکار کنم خدایا این روزا خیلی به خواهرم حسودیم میشه

نمیدونم شنبه بیام سر کار یا نه؟؟؟؟؟

خدایا خودت کمکمون کن

بوسیده های یواشکی دمه دری خیلی آرومم کرد ولی آخر شب حالمو گرفتی یادت باشه عشق من 

دعوا ............ ترک کار

 

 

                        دیروز به دلایلی نتونستم به موقع بیام سرکار

قبل از ساعت شروع بکار به مدیر عاملمون اس ام اس دادم که

دیرتر میام سر کار ساعتشو مشخص نکردم که مبادا نیم ساعت

حرفم عقب جلو بشه خلاصه نزدیک محل کارم بودم که بهم زنگ

زد ساعت کار من ۹ صبح هستش که دیروز ساعت ۱۱ رسیدم

محل کارم آخه نیم ساعت پیاده روی داره آهان اینجا بودم زنگ

زدکه کجایی؟ منم نفس نفس گفتم ۱۰ دقیقه دیگه میرسم

همونجا بود که حرفایی که نباید بشنومو بهم گفت که بخش اعظم

ترک کار منو رقم زد و اونم این بود که : تو باید بهم زنگ میزدی

اگه شارژ نداری بگو من پول شارژتو بدم خیلی بهم برخورد خیلی

طوری بود که ازشدت عصبانیت تمام تنم شروع کرد به لرزش 

زنگ زدم مامانم و ماجرارو گفتم مامانم خیلی ناراحت شد و بهم 

پیشنهاد داد از اونجا بیام بیرون بعدش زنگ زدم آقا شوج بهش

همه چیو گفتم تهش این بود که بهم گفت آرامشتو حفظ کن

 و از بی احترامی بپرهیز ولی از خودت دفاع کن که یه پرسه ی

 طولانیه که الان نمیتونم اینجا بنویسمشون خلاصه عصبانی

 رسیدم شرکت و سعی کردم آرامشمو حفظ کنم ولی باز مدیرمون

سرم داد زدو حرفای قبلیشو تکرار کرد منم کم نیوردمو حرفامو گفتم

خلاصه امروزم میخوام بهشون بگم دیگه از شنبه نمیام.

     

ادامه نوشته

اولین پاگشا

 

 

           دیروز خونه ی برادر شوهر دعوت بودیم برای نهار

 یه خورده ذوق زده بودم نیمدونم چرا یا شایدم میدونم ولی نمیتونم

احساساتمو بیان کنم.

 ساعت ۱۲ آقاشوج اومد دنبالم منم از قصد آماده نشده بودم تا آقا

یه خورده بیشتر منو بدون حجاب ببینه

آخه همیشه که بیرونیم من چادر سرمه خونه ی مامانش اینا

 هم که راحت نیستم مخصوصا که هر دفه که رفتیم برادر

شوهرمم بوده که باز مجبور بودم چادر سرم کنم بغیر از عید نیمه

 شعبون کلا خانواده ی شوهرم خیلی مذهبین

خلاصه از روز قبلش کلی به خودم رسیده بودم و حسابی خوشگل

شدم وقتی رسید و منو دید از نگاهش متوجه شدم که قند تو دلش

داره آب میشه  با مامانم مشغول صحبت شد و منم کم کم آماده

شدم خدافظی کردیم رفتیم .

خونشون خیلی دور بود به هر ترتیبی که بود رسیدیم.

 چه خونه ی بزرگی داشتن خیلی هم ساده بودن سلام کردم

 و داخل شدم مادر و خواهر شوهرم زود تر از ما رسیده بودن

زودی اومدن به استقبالم خیلی استقبال گرمی بود.

بزنم به تخته  از حق نگذریم خانواده ی شوهرم خیلی خوبن

 مخصوصا مادرش خداروشکرخیلی هوامو داره و طرفداریمو می کنه

خلاصه خیلی زود سفره رو انداختن و مشغول نهار خوردن شدیم

همشون بهم میرسیدن مخصوصا آقاشوج که خودش واسم غذا میکشید

بعد از نهار بابا حاجی اومد و بخاطر ایشون هم شام موندیم اون

روز خیلی گرم بود و من هر چند یکبار میرفتم توی یکی از اتاقاشونو

چادرمو از سرم بر میداشتم آقا شوجم میومد و بی نصیب نمی موند 

آی آی فکر بد نکنید فقط در حد بوسی بود

دیگه بعد از شام آماده شدیم برگردیم خونه خدافظی کردیم و رفتیم

سوار ماشین شدیم آقا شوج که راننده بود باباحاجی هم جلو نشست

منو مامان و خواهرش هم که عقب بودیم.

 حس خوبی داشتم ازاینکه باهاشون همسفر بودم شاید اگر به

راحتی عروسشون میشدم هیچ وقت این حس خوب برام تداعی نمیشد

دم درخونه ی ما رسیدیم پیاده شدمو خداحافظی کردم باباحاجی

نمیدونم به چه مناسبت ولی یک تراول۵۰ تومنی بهم داد چند 

روز قبلشم ۴۰ تومن داده بود  ازش تشکر کردم رفتم.

 در و باز کردم شوهرمم تا حیاطمون باهام اومد مرده ی این

تعصبشم تا در حالمونو باز نکردم نرفت جالب و عاشقانه بود برام

روز خوبی بود.

 وقتی رسیدم مامانم طفلی تنهایی دراز کشیده بود و منتظرم بود

خیلی دلم سوخت از اینکه من ساله دیگه پیشش نیستم و

 مامانم شبا تنها باشه یه بغض عجیبی گلومو فشار داد.

 هنوز با این قضیه نتونستم کنار بیام.

 کاش میشد مامانمم با ما زندگی میکرد خیلی خوب میشد.

 حالا میخوام با پولایی که بهم دادن چند تا تیکه جهازمو بخرم

مثلا یه سشوار و سرویس پلاستیک و جا کفشی نظرتون چیه؟

آهان راستی یادم رفت دیروز زیر آب آقا شوجو پیش مادر شوهرم

زدم بخاطره اینکه هی منو نیشگون میگیره جاهاشونم همش

 کبود شده بهش گفتم دسته بزن داره

 امروز صبح که زنگ زدم به شوهرم درحال محاکمه و اعتراف بود

تا اون باشه منو نیشگون نگیره 

حواسم به نگاهای عاشقانه و مالکیت بی حد و حسابت به خودم بود  بوسه هاتم خیلی شیرین بود عشق من 

  خدایا خیلی مهربونی خیلی دوستت دارم

 

 

عشق...... هیجان ..... سرعت

 

 

             دیروز ساعت ۱۶:۱۵ آقاشوج زنگ زد  کجایی؟

منم که سر کار بودم طفلکی گفت تا ساعت ۱۷ منتظرت می مونم

 زود بیا بریم یه چرخی بزنیم تند تند کارامو کردم و از شرکت

زدم بیرون دیدمش وایییییییی موهاشو خودش کوتاه کرده یعنی

خراب کرده من بهش میگم مدل خروسی کلی بهش خندیدم

حالا تو این هفته که جمعه داریم پاگشا میشیم خونه ی داداشش

و هفته ی دیگه خونه ی یکی از دوستای خوبش آقا دوماد باید با

کله ی خروسی بره مهمونی

خلاصه بعد از خوش و بشمون قرار شد منو ببره پارک بچگی هام

واییییییییییی خیلی اونجا رو دوست دارم منو یاده بابام میندازه

آخه بابام همش ما رو میبرد این پارک بگذریم حالا با شوهرم میام

خلاصه اولش جاتون خالی بستنی قیفی ۴ اسکوپی خوردیم

بعدش رفتیم سراغه جوجوها همشون نی نی داشتن خیلی

ناز بودن بعدش رفتیم وسط پارک مثل یه نمایشگاه درستش

 کرده بودن برای بچه ها یه چرخ اونجا زدیم بعدش رفتیم یکی از

اون غرفه ها تست نفس دادیم جفتمون خوب بودیم

خلاصه تا اینجای کار همش لاو ترکوندیم

رفتیم قسمت شهربازیش چشمم روی کشتی صبا بود با اینکه

از آخرین باری که سوار شدم یه ۷ الی ۸ سالی میگذشت

 که کلی هم ترسیده بودم ولی دوست داشتم که بازم خودمو

 محک بزنم و برم سوار شم به آدمایی که اون نوک کشتی

 نشسته بودنو جیغ و داد میزدن نگاه میکردمو میخندیدم یهو به آقا

گفتم منم میخوام بریم سوار شیم از خدا خواسته از جاش پرید

و ازم پرسید نمیترسی ؟

گفتم نه فقط بریم ردیف اول از پایین خلاصه رفت بلیطو خرید

ما هم سوار شدیم کلی بسم الله و صلوات گفتم اولش یواش بود

یهو دیدم رفت آسمون هفتم بند دلم پاره شد اولین دور سعی کردم

جیغ نزنم بعدش تمام تنم میلرزید دوره دوم بود که بی اختیار

 شروع کردم جیغ جیغ کردن به حدی بود که آقا من سفت تو بغلش

نگه داشته بود دوتا دوره آخرش هم تند شد هم خیلی رفت بالا که

من دیگه جیغ و داد میزدم بگو نگه داره بیچاره شوهرمم بخاطره

اینکه من حالم بد نشه بلند بلند میخندید و با یه لحن جالبی

 میگفت نگه دار نگه دار خلاصه نگه داشت منکه از اول تا آخرش تو

 بغل شوهرم بودمو چشمامو بسته بودم جیغ میکشیدم پیش خودم

میگفتم خوب شد اون بالا تره نیستیم  وقتی اومدیم پایین همه

 داشتن منو نگاه میکردن یه خانومه که از ترس و هیجان من

دچار یه نشاط جالبی شده بود و کلی بهم خندید بعدش آقا کلی

ترسیده بود میگفت نگرانت شده بودم با اون همه جیغی که کشیدی

نکنه حالت بد بشه یا خودتو خیس کنی

من:

اون:

اینم هیجان

بعدش رفتیم رودخونه ی پارک دیدیم گیشش بازه

رفتیم بلیط خریدیم و سوار شدیم وای کلی کیف داد از این

قایق پدالی ها بود که باید پا میزدی من که بعد از اون هیجان

 حسابی حالم جا اومده بود از ته دل میخندیدمو با سرعت پا میزدم

نیم ساعتی تو آب بودیم خیلی خوش گذشت

 اینم سرعت ماجرا بود

 دیگه وقته رفتن بود قایقو پس دادیمو دست تو دست برگشتیم

 به سمت خونه

خیلی خوش گذشت جاتون خالی 

 توی اون لحظه ی پر از اظطراب فقط آغوش امن تو آرومم کرد عشقم ممنونم ازت

خدایا ازت ممنونم خیلی دوستت دارم

جهان درانتظار...

 

 

         فردا تولد امام زمان عج الله ست.

خدایا تورو به همین شبه عزیز قسم دعاهای همه رو به حق

صاحب زمان برآورده کن.

پارسال همین موقع ها بود که کلی دعا کردم که به عشقم

برسم و سال دیگه با هم و پیش هم باشیم.

امسال خدارو شکر رسیدم و کنار همدیگه ایم.

خدایا ازت ممنونم خیلی دوستت دارم.

اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

عید همگی مبارک.

وقته پریدن همه رسیده....

 

 

امروز ساعت نهاری تو فیس بوک عکس فتانه ومیلاد دیدم.

بالاش نوشته شده بود بله برون من و میلاد.

البته دوشنبه بله برونشون بود.

صیغه ۴۵ روزه خوندن

خوشحال شدم امروز میرم هم کلید ویلاشونو بدم و هم ببینمشو

بهش تبریک بگم.

بلاخره طلسم اونا هم شکست و آماده ی پرواز به آشیونه ی

خودشون شدن.

تقدیم به دوستم

جهیزیه 3

 

 

    دیروز به پیشنهاد من با آقا شوج رفتیم میدون شوش میخواستم

قیمت یه سری بلوری جات و دکوری هارو بدونم .

فکرشو بکنید من با۹۰ تومن پول راه افتاده بودم البته قصدم خرید کلی

 نبود خلاصه رسیدیم به مقصد وای چه چیزای خوشگلی داشت همه

جاهاشو تقریبا رفتیم من یه دست فنجون بلوری که یه رفله ی

خیلی محو صورتی داشتو پسندیم خیلی گرون بود و از اون

مغازه اومدیم بیرون خلاصه رفتیم توی یه مغازه اونجا۲ تا ظرف

 بلوری پنیر و کره خوری و دوتا ظرف خوشگل مربا و عسل خوری به

پیشنهاد و سلیقه ی آقا خریدیم یه چنگال سالاد خوری و رنده هم

 خریدیم ( شد ۲۷۰۰۰تومن )رفتیم جلو تر یه دست پارچ و لیوان و

 بستنی خوری دسر خوری استکان مدل رنگینکمونی هم گرفتیم

( ۵۲۰۰۰ تومن ) جای ادویجات کوچیک

 و بزرگ یه بطری آب و ۲ تا بطری که توش آبلیموه و آبغوره میریزن

( ۴۲۰۰۰ تومن ) بعدش رفتیم یه مغازه دیگه رخت آویزو یه عروسک

 خوشکل که جای خلال دندون بودم خریدیم (۳۵۰۰۰ تومن )

 حسابی دستامون پر شده بود دیگه داشتیم میرفتیم که فهمید

من چشمم به اون فنجوناست بهم گفت بشین مواظب

 بار و بندیلمون باش برم اونا رو برات بخرم بیام کلی ذوق کردم

۳۰دقیقه گذشت دیدم نیومد شارژم نداشتم که بهش زنگ بزنم

که خودش زنگ زد بهم گفت هنوز اونجایی گفتم اینجام زیرمم علف سبز

شده پس کجایی شما؟ گفت الان میام بعد ۵ دقیقه دیدم با یه

کارتن بزرگ داره تند تند میاد پیش خودم گفتم یعنی یه دست فنجونو

گذاشته توی این کارتن به این بزرگی؟ پس چرا اینقدر براش سنگین؟

دیدم بعله آقامون رفته همه ی سرویس اون فنجونا رو برام خریده

 (۳۰۰۰۰۰ تومن) وای کلی ذوق کردم نزدیک بود جلوی همه بپرم

 بغلش کنم و ببوسمش خیلی خوشحالم کرد توجه که کردین

 کل مبلغ رو خودش داد یعنی گفت اینا عیدونت بود. همشون دوست

داشتنی هستن وقتی اومدیم خونه مامان اینا نبودن منم حسابی

 از خجالتش با  دراومدم.

کلی هم بابت خریدا ازش تشکر کردم

خدایا برای همه چی ازت ممنونم

جهیزیه 2

 

 

        بلاخره افتادیم تو خرج با مامانم چند روز پیش رفتیم یه سری لوازمات خریدیم

          به شرح زیر:

ماشین لباسشویی * اجاق گاز * ۲ سری چینی * ست چاقو * ست ملاغه و کف گیر

اتو * قاشق چنگال ۲ سری * کتری قوری سماور  چایی ساز * سینی * لیوان و پارچ

مایکروفر * آبمیوه گیری * ظروف تفلون * میوه خوری ماست خوری و کاسه بلوری * پنکه

جاروبرقی *

یخچال فعلا افتاده گردن شوهرم تا ببینیم حرفی از توش در میاد یا نه ؟

خدایا ممنونم ازت

مسافرت

 

 

         دیروز با هزار شوق رفتم پیش فتانه کلید ویلاشونو گرفتم از ۳ روزقبل

    هزارتا برنامه داشتم مرخصیمم گرفته بودم وسایل سفر هم مهیا بود

آقاشوج اومد که اجازمو از مامان بگیره از ساعت ۱۹ تا ۲۱:۳۰ تو حیاط

نشسته بودیم با اینکه مامان و آبجیم میدونستند اون داره واسه چی میاد

از قصد دیر اومدن آخرشم اجازه نداد بریم سفر بعدشم شوهرم بدون اینکه

کسی تعارفش کنه شام نخورده رفت.

به همین سادگی.....

مسافرتم که این همه واسش ذوق داشتم کنسل شد.

حالا بازم میگین شاد باشم؟

خواستم نذاشتن

خیلی تحقیر شدم دلم واسه شوهرم می سوزه تو خونه ی ما کسی تحویلش نمی گیره .