مسافرت
دیروز با هزار شوق رفتم پیش فتانه کلید ویلاشونو گرفتم از ۳ روزقبل
هزارتا برنامه داشتم مرخصیمم گرفته بودم وسایل سفر هم مهیا بود
آقاشوج اومد که اجازمو از مامان بگیره از ساعت ۱۹ تا ۲۱:۳۰ تو حیاط
نشسته بودیم با اینکه مامان و آبجیم میدونستند اون داره واسه چی میاد
از قصد دیر اومدن آخرشم اجازه نداد بریم سفر بعدشم شوهرم بدون اینکه
کسی تعارفش کنه شام نخورده رفت.
به همین سادگی.....
مسافرتم که این همه واسش ذوق داشتم کنسل شد.
حالا بازم میگین شاد باشم؟
خواستم نذاشتن
خیلی تحقیر شدم دلم واسه شوهرم می سوزه تو خونه ی ما کسی تحویلش نمی گیره .
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۱ ساعت 9:26 توسط نیلوفر آبی
|
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم ؟