شب در کلبه وحشت ( 2 )
بنام خدا
سلام
امروز میخوام ادامه پست قبلیمو بنویسم ولی قبلش یه خواهشی دارم و ا ونم اینه که :
از دوستان کم ظرفیت و ترسو و اونایی که فکر میکنن این موضوعات در حد یه داستانه و اعتقادیبه این مسائل ندارن وکسانی که مدام میخوان تیکه بندازن و مسخره بازی کنن خواهش میکنم که نخونن چون من راحت تر میتونم مطالبمو ادامه بدم.
امیدوارم از شدت برخورد رنجیده خاطر نشده باشید.
ادامه مطالب بدین شرح می باشد:
چند روز پیش مادرم همراه با پدرم به مهمونی دعوت شدن که فقط اون دوتا دعوت بودن منو خواهرمو برادرم توی خونه موندیم اون روز سه نفر از دوستانه قدیمی من به خانه ما اومدن دور هم گفتیمو خندیدیم اصلا متوجه زمان نبودیم که یه دفه وسط گفتمانو خنده برق رفت خونمونو تاریکی فرا گرفت تازه فهمیدیم که هوا تاریک شده ( یعنی اینقدر مشغول بودیم که متوجه نشده بودیم هوا تاریک شده ) من رفتم آشپزخونه تا شمع و کبریت بیارم دستمو بلند کردم تا از بالای کابینت شمع بردارم که یه دفه دستم یه جسم گرم و نرم احساس کرد اولش فکر کردم گربس جیغ زدمو رفتم تو من که رفتم تو بقیه هم جیغ کشیدن من گفتم چیزی نشده که چرا جیغ میکشید یه گربه توی آشپزخونس دستم خورد بهشو ترسیدم 5 نفری رفتیم توی آشپزخونه آرومو بی صدا که یهو همون صدای همیشگی اومد این دفه بلند تر و رسا تر در حالمون خود به خود بسته شد صدا ها نزدیکو نزدیکتر میشد انگار چند نفر توی حیاطمون بودن تز ترس داشتیم میمردیم من به بقیه گفتم که بریم بیرون دم در حیاط بریم توی کوچه دیدم هیچ کس جراتشو نداره من به خودم گفتم آخه دختر از چی میترسی الان یه شمع روشن میکنم همه جا روشن میشه ترس نداره که همین کارم کردم وقتی شمع روشن شد دیدم اونا بهم چسبیدنو از ترس به خودشون میلرزیدن بهشون گفتم دیدید هیچی نیست بیاید بریم تو حال به داداشم زنگ بزنم بیاد همگی رفتیم به داداشم زنگ زدم گفت تا 10 دقیقه دیگه میاد ما هم کم کم ترسمون ریخت داشتیم به قیافه های وحشت زده هم میخندیدیم که صدایی اومد صدای یه مرد و یه زن سایشون روی دیوار روبرو افتاده بود نه دیگه این وهمو خیال نبود همه ما شاهد بودیم در حال باز شد اومدن تو ما 5 تایی یک صدا جیغ کشیدیم ...............
فکر میکنید چی دیدیم؟
مامان و بابام بودن چند دقیقه بعدشم داداشم اومد ماهم که همگی از حال رفته بودیم نفری یه لیوان آب قند مهمونه بابا و مامان شدیم بعد از نیم ساعتی که حالمون بهتر شد دوستامون رفتند بنده خداها خیلی ترسیده بودن فکر نمیکنن که دیگه دوروبره خونمون تا چند ماهه دیگه پیداشون بشه
ولی اون صداها خیلی وقتا به گوشه ما میرسه نمیدونم که شما چقدر حرفای منو باور میکنید ولی درهر حال این ماجرا حقیقیه
مادر بزرگم میگه همیشه زیره لب بسم الله بگید.
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم ؟