بنام خداوند بخشنده مهربان

با عرض سلام خدمت شما دوستان گرامی

 

 

امروز می خواستم ادامه مطلبو بنویسم که با خوندن اظهار لطف بعضی

 

 

 ها مواجه شدم یعنی خورد تو ذوقم و دیگه هیچ شوقی برای نوشتن ادامه

 

 

 ندارم از طرفی چند نفر از دوستان هم تقاضای ادامه و ختم این داستانو

 

 

 داشتن منم برای اینکه حرفه اونا روزمین نمونه ادامه مطلبو به طور

 

 

 مختصر به شرحتان می رسانم:

 

خب تا اینجا بودیم که عباس و شیدا از هم جدا شدنو طبق معمول برای

 

 

 شیدا افسردگی و ... پیش اومد از اون موقع 2 سال گذشت شیدا به قول

 

 

خودش نیمه گمشده ی خودشو پیدا کرد و خوشبخت شد و اما سرنوشت

 

 

عباسو از زبان شیدا مینویسم : سالها از اون ماجرا گذشتو غبار

 

 

فراموشی روی تمام خاطرات مسخره ی من و عباس نشست خاطره

 

 

های نه چندان شیرین و لذت بخش یکی از روزها تو تنهایی خودم داشتم

 

 

 به گذشتم فکر می کردم یاد عباس افتادم به خودم گفتم عباس چی بود

 

 

جز یه نماد از یه مرد که فقط از مرد بودن شهوت رانی و شکاک بودن

 

 

و بی عاطفه بودنو نا مردیو با خودش یدک می کشید یه دفعه احساس

 

 

کردم که باید یه جوری نفرتمو بهش ثابت کنم نمیدونم چرا ؟ فقط می

 

 

خواستم بهش بگم نمیبخشمش توی دفتر خاطراتم یاد بود که شمارشو

 

 

یادداشت کردم تلفنو برداشتم بدون اینکه دستم بلرزه یا مردد باشم

 

 

شمارشو گرفتم بعد از چندتا بوق خودش گوشی رو جواب داد چه صدای

 

 

 سرد و غریبی چه آزاری توی صداش بود با همون الوی اولی که گفتم

 

 

منو شناخت کلی سلام و احوال پرسی خلاصه مهربون بازیو از این

 

 

جور صحبتا وقتی فهمید ازدواج کردم لحظه ای سکوت کرد قبل از اینکه

 

 

 حرفی بزنه بهش گفتم فکر نکن که الان که بهت زنگ زدم دلم واست

 

 

تنگ شده نه زنگ زدم که بهت بگم تا عمر دارم نمیبخشمت اینو که گفتم

 

 

انگار آوار رو سرش خراب شد با لحنی حزن انگیز التماس کرد که

 

 

ببخشمش بهم گفت حالا میفهمم که این همه بلا و بد بختی به خاطره

 

 

نارضایتی توست خلاصه گفتو گفتو گفت تا رسید به جای اصلی یادتون

 

 

 هست تو پست قبلیم گفته بودم عباس پیش شیدا از یکی از همکاراش

 

 

زیاد صحبت میکرد این همکارش همونی بود که به خاطرش عباس

 

 

شیدارو ول کرده بود شیدا مگه : خب حالا دیگه میدونستم چی شده چون

 

 

 همیشه سوال برام پیش میومد که چی شد که عباس منو با این همه

 

 

تحقیر کنار گذاشت باورتون میشه عباس ازم کمک میخواست میگفت

 

 

 فاطمه رو خیلی دوست داره ومی خواد باهاش ازدواج کنه تا دیدم پای

 

 

زندگیشون وسطه آتیش خشمم فرو کشید انگار پیش خودم گفتم جزای

 

 

 دلی که از من شکسته رو حتما دیده که اینجوری عزوجز میکنه همینم

 

 

 بود انقدر عذابش داده بود که عباس یکبار دست به خودکشی زده بود

 

 

عباس همیشه دنبال یه دختر میگشت که آفتاب و مهتاب ندیده باشه

 

 

تحصیل کرده باشه وضع مالیشون توپ باشه فاطمه همه اینارو داره ولی

 

 

 با هم تفاهم ندارن و روزی 10 بار با هم دعواشون میشه من که

 

 

ازدواج کردمو خوشبخت شدم هم دیگرم که خیلی دوست داریم ولی وای

 

 

 به عباس که بد جوری داره توی جهنمی که خودش با دست خودش

 

 

درست کرده دست و پا میزنه از اون روز به بعد جواب تمام سوالامو

 

 

 گرفتم فهمیدم که کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم می رسه.

 

 

قابل توجه دوستانی که انتقاد کردن از این پس کمتر آپ میکنم چون

 

 

بدجوری دلم شکسته من برای اینکه یه مطلب بنویسمو منتظر نظر باشم

 

 

بیشتر میخواستم ...

 

اصلا ولش کن اگر مطالبم باب میلتان نبود منو ببخشید همتونو به خدا

 

 

می سپارم دیگه با این دل شکسته نه میشه رقصید نه میشه رقصوند

 

 

( این سخن یکی ازبزرگان بود)