ادامه ماجرا:

بعد از اینکه عقد جاری شد و بنده جواب بله رو دادم نوبت آقا دوماد شد که همین که عاقد پرسید گفت بله و عکس و فیلم  بوس و تبریک و هدایا رسید با با حاجی نیم سکه برادر شوهرربع سکه مادرشوهر 6 عدد النگو خواهر شوهر انگشتر وخود آقامون یه سرویس که همه چی توش داره مامانم یه النگو پهن خواهرم گردنبند.

خلاصه بعد از تشریفات همگی آماده شدیم که بریم خونه دم در خاله کوچیکه یه عالمه نقل و سکه ریخت رو سرمون مامانم اینا هم دست زدن خیلی اون لحظه رودوست داشتم شوهرم وسط اون شلوغی دستمو گرفت و منو به سمت ماشین برد و مستقرم کرد همه رهگذرها و اهالی اون محله بهمون تبریک میگفتن خیلی لحظه های خوبی بود خلاصه آقا بعد از چند دقیقه ایی اومد که کیفم و یه کیسه دستش بود توی کیسه همه ی طلاهای هدیه بود داد دستمو مامانم و خاله کوچیکه و پسر اون خالم که پنج سالشه اومدن تو ماشین ما حرکت کردیم تو راه خاله هی سربه سره آقا میذاشت خلاصه به حرف خاله آقا شروع کرد تو خیابون به بوق زدن منم که چادر سفیدم سرم بود و دسته گلمم تو بغلم همه از بغلمون رد میشدنو یه بوق و یه تبریک نثارمون میکردن

از بغل پارک بچگیم رد شدیم آقا پیشنهاد داد که پیاده بشیم و یه دور تو پارک بزنیم که من بخاطره شرایطم و طلاهایی که همراهمون بود مخالفت کردم

خلاصه ما زودتر از خواهرم اینا رسیدیم دم در خونشون و توی اون فاصله تونستیم چندتا عکس خوب بگیریم

اونا رسیدن ورفتیم بالا شلوغی و پذیرایی و شادی و.....من که خسته بودم رفتم توی اتاق خواهرم که کمی استراحت کنم یادم افتاد که شوهرم توی جمع ما غریبی میکنه به خالم گفتم که صداش کنه بیاد پیشم خلاصه از خداخواسته اومدواونجا هم باهم عکس گرفتیم وکمی با هم حرف زدیم تا موقع شام سفره که پهن شد ماروصدا زدنند رفتیم برای شام اولین بشقابو برای من ریخت مشغول شدیم من چیزی از شام نفهمیدم چون هم کم خوردم و هم خسته بودم و گرم بود وهیجانزده بودم

بعد ازشام همه مهمونا خدافظی کردن رفتن من که خسته بودم سریع رفتم لباسامو عوض کردم و روی تخت ولو شدم از توی پذیرایی صدای شوهر خواهرمو شنیدم که داشت به خواهرم میگفت به آقا دوماد لباس راحتی بده که بره استراحت کنه  که شوهرم گفت زحمت نکشید من با خودم لباس آوردم خندم گرفت دیگه هیچ صدایی نیومد تو دلم گفتم ازاون دوماداست که هر جا بره بیژامش همراشه

صبح من زود تر از همه بیدار شدم که البته دومادمون رفته بود سره کار صبحانه رو آماده کردم بردم تواتاق با هم مشغول صبحانه خوردن شدیم و بعد از صبحانه بازم چندتا عکس گرفتیم وآماده شدیم که بریم امامزاده صالح جاتون خالی اولش که وقت نهار بود رفتیم دور میدون تجریش یه جیگرکی نهارمونو خوردیم و بعد رفتیم تو امامزاده و یک ساعت و نیم زیارت کردیم  ازاونجا رفتیم بازارش و یه دورزدیمو بعدش رفتیم پارک جمشیدیه اونجا هم بهمون خوش گذ شت .

دیگه وقت رفتن به خونه بود برگشتیم ورسیدیم دم درخونممون که مامانم اومدو یه دونه تخم مرغ جلو پامون شکست میگفت شگون داره و چشم بدو ازتون دور میکنه رفتیم داخل خونه چای و شیرینی ومیوه خوردیم که شوهرم گفت من دیگه باید برم ورفت .

خیلی بهم خوش گذشت خدایا ممنونم

خالمم ما رو دعوت کرد خونشون برای شام ولی کاشکی به همین زودی نمیرفتم خلاصه بگذریم:

فردای اونروز مادر شوهرم زنگزد و ما رو به مهمونی که تدارک دیده بود دعوت کرد میخواست عروسشو به همه فامیل معرفی کنه که البته مصادف با سالگرد شهادت برادر شوهرمم بود به همین خاطر توی یه تالار برای روز جمعه مارو دعوت کردن جمعه رسید و شوهرم اومد دنبالمون و مارو برد به تالار وارد که شدیم دیدم وای چقدر مهمون نشسته مادرشوهرم یکی یکی منو به همه مهمونا معرفیم کرد و همه هم ازم یه استقبال گرم کردن فکر کنید به150 نفر مهمون نفری دوتابوس دادم جالب تر از همه این بود که بعضی هاشون به مادر شوهرم میگفتن حاج خانم گشتی یه عروس پیداکردی شبیه جوونی های خودته ! جالب بود برام خلاصه اونروزتموم شد مااومدیم خونه

دوروز پیش که یکشنبه بود و یکهفته از عقدمون میگذشت رفتیم سند ازدواجمونو گرفتیم دقیقا همون روز و همون ساعت عقدمون سند و بهمون دادن ولی یه اشتباهی پی شاومده بود اونی که سند و تنظیم کرده بود بجای اینکه تاریخ 24/2 رو روز عقدمون بزنه زده بود 30/2 که تقریبا یه ضد حال بود ولی چندان هم مهم نیست مهم چیزه دیگه ای بود

اینم از کل ماجرای عقدمون

با آرزوی خوشبختی برای همه و خودمون.