هنوز عاشقترینم ( 2 )
بنام خدای بخشاینده مهربان
سلام به دوستان محترم
ضمن تشکر از شما دوستان به خاطر الطافی که به بنده داشتید باید به استحضار برسانم که بابا اگر غلط املایی دارم یه موقع نذارین به حساب بی سوادیم ها چون تند تند تایپ میکنم یه موقعی یه اشتباهاتی پیش میاد دیگه مرسی از اینکه همکاری می کنید.
حالا میریم سر موضوع
خب تا کجا بودیم ؟
آهان تا اونجا که امیر با دل من رفت سر کلاس:
جونم برای دوستان عزیزم بگه که آره خلاصه بعد از امیر من هم وارد کلاس شدم استاد اومدو درسو شروع کرد ولی چه درسی همه حواسم پیش امیر بود چهره پاک و معصومانه چشمای مهربون و عاقل محو نگاش بودم دلم هم گه گداری از دور واسم دست تکون میداد هم خوشحال بودمو هم مظطرب از خودم پرسیدم وای یعنی عاشق شدم؟ آره عاشق شده بودم و دلم هم اسیر از درس اونروز هیچی نفهمیدم اون یکساعت که تو کلاس بودم انگار ۱۰۰ سال برای من گذشت همش نگام به ساعت بود که کی زنگ میخوره و من بازم از نزدیک امیرو ببینم و باهاش حرف بزن انگار قرار بود مهمترین حادثه زندگیم رخ بده زیییییییییییییییییییینگ زنگ به صدا دراومد امیر وسایلشو جمع کردو یه نگاه به من کرد منم که مات و مبهود رفت بیرونو پشته سرشم بچه های دیگه انگار پاهام سست ده بود از هیجان بدنم داغ کرده بود عرقی کرده بودم که نگو و نپرس منم به سرعت وسایلمو جمع کردم به خودم گفتم چته دختر این آبروریزی ها چیه که دراوردی الان پسره فکر میکنه چه خبر شده خلاصه خودمو به سرعت به دره پشتی دانشگاه رسوندم داشتم اینورواونورو نگاه میکرد یعنی دنبال امیر میگشتم که یه دفه ای یه شاخه گل سرخ خوشبورو جلوی چشمم دیدم برگشتم پشته سرمو نگاه کردم دیدم واییییییییییی امیر بود چه حس خوبی داشتم سلام کرد منم جواب سلامشو با خنده ی مخصوصم دادم اصولا منظور از خنده مخصوص خنده ای که کمتر از اون استفاده میکنم دوستام میگن وقتی اونجوری میخندی قند تو دل همه آب میشه البته تعریف ز خودم نباشه امیر هم وقتی خندمو دید گل از گلش شکفت گفت من از اولشم با سلیقه بود خندت به صدتا دنیا می ارزه خودمو جمع و جور کردم به خودم گفتم چه معنی میده هنوز چایی نخورده پسر خاله شدیم
خلاصه بهم گفت خب حالا کجا دوست داری بریم ؟
گفتم : نمیدونم شما پیشنهاد دادید
گفت : باشه فهمیدم کجا ببرمت گفتم کجا ؟
گفت : دربند خوبه نزدیک هم هست
گفتم باشه بریم تو فکر این بودم که با چی بریم دیدم سوئیچشو درآوردو سراغ ی ماشین ۴۰۵ رفت دره جلو رو باز کردو با احترام منو به نشستن تو ماشین دعوت کرد من که نشستم اونم اومدو ماشینو روشن کردو به راه افتادیم توی راه خیلی با هم صحبت نکردیم فقط ازم پرسید چند ساله ای و اسمت چیه و ........
وقتی به مقصد رسیدیم اولین غذاخوری رو رفتیم تو من مونده بودم چرا یکاره قبول کردم که نها مهمون اون باشم کمی خجالت کشیدم گفتم وای تو دیگه چقدر چتر بازی بابا همه اول دوستیشون میرن پارکی کافی شاپی تو پاشودی اومدی دربند نهار مهمون طرف باشی
خلاصه امیر گفت راحتی رو تخت بشینیم یا رو میز صندلی گفتم شما چطور راحتی ؟
با انگشت ته غذاخوریو نشون داد که یه تخت بود که دوروبرش هم پر از گل بود بهم گفت من اونجا راحتم رفتیمو جاتون خالی یه چلو کباب مشتی مخصوص زدیمو خلاصه صفا سیتی منگوله دیگه
آهان اینجا رو خوب گوش بدید رسیدیم به جاهای خوبش
موبایلم زنگ خورد وای مامانم بود گوشی رو جواب دادم مامان گفت کجایی منم یه دروغی سرهم کردم که امروز یه ۲ ساعتی دیر میام مامانم هم قبول کرد گفت داره میره خونه خالش اینا سفره دارن وقتی تلفنو قطع کردم دیدم امیر زل زده تو چشمام یه پلک زدو گفت هیوا تو چشمای معصومو مظلومی داری گفتم خب گفت من عاشق این چشمای بی دوزو کلکم اینو که گفت حدس زدم که یه تجربه تلخ یا یه شکست عشقی داره تا اومدم چیزی بگم یعنی بپرسم حرفو عوض کرد .
خب دوستان عزیز فکر میکنم برای امروز کافی باشه
ادامه ماجرا رو فردا یا پس فردا مینویسم
یا علی
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم ؟