بنام خدای متعال

سلام دوستای گلم

امروز دیگه میخوام بی مقدمه برم سر اصل مطلب با اجازه:

خب تا اونجا گفتم که فهمیدم یه شکست عشقی یا یه خاطره تلخ داشته آره حدسم درست بود این موضوعو همون موقع نفهمیدم یعنی موقعیتش پیش نیومد که بگم بعد از چند ماه خودش بهم گفت .

اون موقع ( یعنی قبل از دوستیمون ) که همکلاس بودیم خب من بهش علاقه مند شده بودم بعد از این هم که دیگه کاملا عاشق و دلباختش شدم  خلاصه روزاهای خوبی رو با پشت سر گذاشتیم ما واقعا همدیگرو دوست داشتیم و من هم اون موقعها فقط به ازدواج فکر میکردم

خلاصه اینجارو بهتون بگم که بعد از چند ماه موضوعی بین ما پیش اومد و امیر حقایقی رو برای من شکافت یادمه روزای اول که درس میخوندیمو با هم سر کلاس میشستیم یه دختره بود که اسمش فتانه بود و خیلی شیطون و به قول بعضی از پسرا تو دل برو خلاصه گرگ بیابونی بود قیافه و جذابی داشت خیلی هم حرف بزن بود اون موقع امیر عاشق اون میشه و یه چند ماهی با هم میپلکیدن اون موقعها امیر اصلا توجه منو به خودش جلب نکرده بود خلاصه بعد از چند ماه فتانه با دو نفر دیگه دوست میشه و دل امیرو میشکنه بعدشم  هم به دلیل ازدواج ترک تحصیل میکنه موقعی که امیر اینارو واسم تعریف کرد دود از کلم بیرون زد یه دفعی یاد یادداشتهایی افتادم که توی محل کارش دیده بودم همین موضوع هارو حالا یه کم کمو زیاد نوشته بودو بایگانی کرده بود حس حسادتم سر به فلک کشید به خودم گفتم امیر حتما اون دختررو بازم دوست داره و منم شدم بازیچش واسه اینکه بتونه اونو فراموش کنه این فکرای احمقانه داشت منو دیوونه میکرد تا یه روز با لحن تندو پرخاشگرانه ای ازش در مورد اون دختر و حسی که به اون توی اون شرایط داشتو پرسیدم

میدونید بهم چی گفت ؟ بهم گفت تو حق نداری به اون توهین کنی اینو که گفت آتیش گرفتم مطمئن شدم حسم درست بوده ولی برای جدا شدن از اون یه قرن نوری زمان میخواستم خب بابا عاشقش بودم بهش حق دادم کلا امیر آدمه مودبیه و دوست نداره کسی رو تحقیر کنه همیشه هم با همه چی خیلی منطقی رفتار میکنه که یکی از محاسنشه

با خودم قرار گذاشتم که تو فکره اون دختره دیگه نباشم هرچند که اسمش توی دانشگاه شهره بود ( یعنی همه میشناختنش) و هرزگاهی هم اسمش وسط میومد ولی خب به خودم میگفتم اون که رفته ازدواج هم کرده دیگه دلیلی نداره که بخوام خودمو عذاب بدم خلاصه قرار گذاشتم همه تلاشمو بکنم تا امیر از شر  یاده فتانه خلاص بشه از هیچ کمکی واسش کم نذاشتم روز به روز که میگذشت من عاشقتر میشدم تو عمق چشماش آرامشی داره که انگار توی رویا فقط میتونم پیداش کنم ولی رویای قصه های من حقیقیه و پایدار من روز به روز عاشقترو بیقرارتر میشدم تا که رسیده به الان که ۴سال از دوستیمون میگذره من فوق دیپلمو که گرفتم دیگه درسمو ادامه ندادم ولی امیر الان مهندسی میخونه و چند ترمه دیگه هم به آخرش نمونده  من عاشقشم اونم همینطور تونستم یاد فتانه رو از خاطرش بیرون کنم اونم خیلی منو دوست داره با هم قراره ازدواج داریم ولی کی به وقوع بپیونده معلوم نیست .

ولی یه چیزایی هست که فکرنمیکنم هر دختری با اونا بتونه کنار بیاد این ماجرا ادامه داره حتما مینویسم منتظر باشید

فکر نکنید این آخره ماجراست ها هنوز ادامه داره مثل زندگی مثل آب روان مثل من مثل تو مثل او مثل ما 

یا علی