دیشب منو نامزدم با هم قرار امروز و گذاشتیم که بریم آزمایش قبل از عقد

با خواهرم که قهرم مامانمم که تابع خواهرم هیچ عکس العملی نشون نداد حتی به سلامتی هم نگفت

صبح امروز ساعت 9 بیدار شدم نامزدم زنگ زد که دارم میام دنبالت به مامانم گفتم گفت من نمیام خودتون برید

با ناراحتی خونه رو به مقصده آزمایشگاه ترک کردم از در خونه که اومدم بیرون به نام خدا گفتمو رفتم مترو تو مترو با نامزدم قرار داشتم وقتی دیدمش همه ناراحتیام یادم رفت آخه من خیلی دوسش دارم و از خدا ممنونم که مارو سر راه هم قرار داد.

خلاصه رفتیم آزمایشگاه اکثرا با خانواده هاشون اومده بودن ولی ما...

نمیخواستم ناراحتیمو بروز بدم

خانم منشی اول اسم منو صدا زد رفتم یه لیوان پلاستیکی بهم داد گفت برو گفتم کجا؟ گفت ای بابا باید آزمایش جیش بدی نمونشم بدی آزمایشگاه (خیلی ازتون عذر میخوام) خلاصه حاصل هنرنماییمونو تحویل آزمایشگاه دادمو رفتم پیش نامزدم اسم اونم خوند با هم رفتیم بردنش تو اتاق ازش آزمایش خون بگیرن منم رفتم تو چشمتون روز بد نبینه یه سرنگ گنده ازش خون گرفتن من بجاش ضعف کردم اونم بهم میخندید.

جای آمپولشو چسب زدم رفتیم نشستیم باز اسمشو خوندن ایندفه آزمایش جیش

پیش خودمگفتم آخ جون آزمایش آسونرو ازمن گرفتن دیگه آمپول و خون نداشتم

خلاصه به دلیل اینکه ما دیر رسیده بودیم گفتم جواب آزمایشو فردا بهمون میدن تازه سر کلاس هم باید بریم

بعدش رفتیم جیگرکی جاتون خالی خیلی چسبید.

وای بازم باید مرخصی بگیرم

خیلی دلخورم ازهمه هیچ وقت فکر میکردم نوبت ازدواج من که بشه اینقدر عذاب بکشمو تنها بشم شماها میگید چیکار کنم

من دختر کوچیکه ی خونم چرا هیچکی بهم اعتنایی نمیکنه؟

نوبت خواهر بزرگم که بود مادرم خیلی بهش اهمیت داد منم خیلی جانفشانی کردم ولی حالا.....

تک وتنها دارم به استقبال زندگی مشترک میرم خیلی افسرده شدم دارم داغون میشم کمکم کنید

بخدا نامزدم پسرخوبیه منو دوست داره بهم توجه میکنه بهترینا رو برام میخواد وضع مالیش خوبه خانوادش منو خیلی دوست دارن ولی خانوادهی من ازش نمیدونم چرا اینقدر بدشون میاد که منم فراموش کردن....

فعلا تا اینجای ماجرارو داشته باشین تا فردا

بای