دیروز بعد از ساعت کاری ( ساعت ۵ بعدازظهر ) اومد دنبالم که بریم جایی برای انجام یه کار مهم

 

بعد از انجام اون کار مهم دوتایی که خیلی خوشحال بودیم تصصمیم گرفتیم یه جوری هیجانمونو نشون بدیم من پیشنهاد دادم پیاده روی کنیم .

وای خیلی خوشحال بودم

خلاصه یه مسیری رو پیاده رفتیم تا رسیدیم به پارک (پارک بچگی هام)

جاتون خالی توی اون گرما ناشی از پیاده روی ۶۰ دقیقه ایی آب طالبی خنک وشیرین خیلی لذت بخش بود.

رفتیم یه جای دنج و باحال نشستیم زیاد عادت نداره از کسی  تعریف کنه دیروز خیلی از محاسنم گفت و تائید کرد برای زندگی مشترک زن خوبی نصیبش شده خدا را شکر

خلاصه رفتیم سمت بازی ها وای که چشمتون روز بدنبیه منو برد سوار چرخ و فلک کرد اولین دور که خیلی تند رفت دورهای دیگه که ۱۵ دور بود هم اینقدر مارو اون بالا نگه داشت که دیگه سرگیجه گرفته بودم بعدشم یه باد تند اومد و کابین مارو مثل گهواره تکون داد بلاخره پیاده شدیم.

ولی آقا دست بردار نبود که گفت بریم کشتی صبا هم سوار شیم من که جرات نکردم بهش گفتم خودت تنهایی برو من این پایین تشویقت می کنم.

وای خودش تنهایی رفت من بجای اون از هیجان جیغ میزدم.

خیلی ترسناکه من اصلا اعصاب اینجور بازی هارو ندارم.

خودشم اون بالا جیغ جیغ میکرد کلی بهش خندیدم

مثل بچه ها شده بود از هیجاناتش خوشم میاد کلا دوسش دارم.

بعدشم ساعت ۹:۳۰ شب یادمون افتاد دیره و باید بریم خونه

باقی راه هم پیاده اومدیم خونه کلی تو راه قربون صدقه هم رفتیم دستامون تودست هم گاهی اوقات هم محکم فشار میداد به نشانه علاقه خیلی زیاد .

خیلی خوش گذشت کلا دوتامون شاد بودیم

منم اینقدر خسته بودم که شام نخورده ولی با خیال راحت تا صبح تخت خوابیدم.

(به قول مادرم عین فرشته ها)

خدایا این خوشی رو از ما نگیر

خدایا شکرت و ممنون برای همه چی